|
|
معنى
سيره و انواع آن
الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام
على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته
سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين
الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و
اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا عمق كلام پيغمبر ( ص )
عمده در كلمات بزرگان اين است كه نكات بسيار دقيقى كه در اين
كلمات گنجانيده شده است , افراد بتوانند درك بكنند , خصوصا كه
پيغمبر اكرم درباره سخنان خودش فرمود ( و عمل هم نشان داد ) :
اعطيت جوامع الكلمعمق رفتار پيغمبر ( ص )
در تفسير و توجيه رفتار پيغمبر هم عينا همين مطلب هست . همين
طور كه سخن پيغمبر معنى دارد و براى يك معنى ادا شده است ,
رفتارهاى پيغمبر هم همه معنى و تفسير دارد و بايد در آنها تعمق
كرد :
لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و
اليوم الاخر
مخصوصا با تعبيرى كه قرآن مى گويد كه در وجود پيغمبر اسوه و
تأسى اى است براى شما , و وجود پيغمبر كانونى است كه ما از آن
كانون بايد روش زندگى را استخراج بكنيم . صرف اينكه يك نفر
بيايد كلمات پيغمبر را روايت كند كافى نيست . خيلى راويها
هستند كه چيزى درك نمى كنند . اينكه ما بياييم تاريخ پيغمبر
اكرم را نقل كنيم كه پيغمبر اكرم در فلان جا اينجور كرد كافى
نيست , تفسير و توجيه عمل پيغمبر مهم است . در فلان جا پيغمبر
اينجور رفتار كرد , چرا اينجور رفتار كرد ؟ چه منظورى داشت ؟
پس همينطور كه گفتار پيغمبر نياز به تعمق و تفسير دارد , رفتار
پيغمبر هم نياز به تعمق و تفسير دارد .
ما نمى توانيم از اين اظهار تأسف درباره خودمان خوددارى بكنيم
كه ما كه امت پيغمبر آخر الزمان هستيم , از هر كداممان اگر
بپرسند , نه چند تا سخن از پيغمبر بلديم حتى لفظش را هم بلد
نيستيم چه رسد به معنى و تفسيرش و نه از سيره و رفتار پيغمبر
مى توانيم چند كلمه بگوئيم . اين را من در بعضى جلسات ديگر هم
گفته ام : يكى از نويسنده هاى معروف ايران كه دو سه سال پيش
مرد و البته مذهبى نبود ( ابتداى عمرش كه هيچ مذهبى نبوده ,
اين آخر عمريها به واسطه كتابهايى از من كه منتشر شده بود با
من ارتباط , و تمايلى به مذهب پيدا كرده بود ) يك وقتى به من
گفت : من دارم كتابى را ترجمه مى كنم در حكمت اديان , يعنى
حكمتهايى كه در دينهاى مختلف عالم وجود دارد : حكمتهايى كه
امروز در دين يهود وجود دارد , حكمتهايى كه در همين انجيل وجود
دارد , حكمتهايى كه به زردشت نسبت مى دهند , حكمتهايى كه به
بودا نسبت مى دهند , حكمتهايى كه از كنفسيوس است , و حكمتهايى
كه از پيغمبر ماست . گفت : من فقط به رگ سيديم برخورده , زيرا
از هر كسى كلمات زيادى نقل كرده ولى به پيغمبر اسلام كه رسيده
چند جمله كوتاه نقل كرده , و چون ترجمه من ترجمه آزاد است مى
خواهم اندكى بيشتر نقل كنم ولى من كه دسترسى ندارم . گفت : من
تصميم گرفته ام صد آيه از قرآن را نقل كنم , صد جمله از كلمات
پيغمبر , و صد جمله از كلمات اميرالمؤمنين . در مورد قرآن گفت
چون قرآن مترجم ( قرآن آقاى قمشه اى ) هست خودم مى توانم چند
آيه انتخاب بكنم . از كلمات اميرالمؤمنين هم چون نهج البلاغه
هاى مترجم هست مى توانم انتخاب بكنم , ولى راجع به سخن پيغمبر
چون من به عربى چندان وارد نيستم و در فارسى هم هر چه گشتم
پيدا نكردم , اگر مى توانى صد جمله از پيغمبر براى من پيدا كن
و ترجمه هم بكن ولى بعد من به قلم خودم در مىآورم كه مطابق ذوق
خودم باشد . گفتم بسيار خوب . من صد جمله از رسول اكرم جمعآورى
كردم و در اختيارش قرار دادم , ترجمه هم كردم كه يكوقت در
معنايش اشتباه نكند , بعد هم او در كتابى به نام ( حكمت اديان)
چاپ كرد ( 4 ) . البته آنجا اسم نبرد كه اين صد جمله پيغمبر را
از كجا گرفته است , من هم نمى خواستم چون منظورم اين بود كه
اين كار انجام شود . به هر حال يك وقت به من رسيد و گفت :
فلانى ! پيغمبر ما يك چنين سخنانى داشته ؟ ! من كه نمى دانستم
. در صورتى كه خود اين نويسنده يك نويسنده معروف ايران , و كسى
است كه در كشورهاى خارجى احيانا روى او حساب مى كنند و وقتى مى
خواهند نويسنده هاى درجه اول ايران را بشمارند يكى هم او را مى
شمارند . يك آدمى كه به قول خودش سيد است و در همه عمرش هم سرو
كارش با كتاب بوده است خبر نداشت كه پيغمبر ما چنين سخنانى
دارد . به من گفت : پيغمبر ما يك چنين سخنانى داشته و من نمى
دانستم ؟ ! گفتم : بله . بعد كه كتاب چاپ شد گفت : فلانى من
حالا مى بينم سخنان پيغمبر اسلام بر سخنان تمام پيغمبران عالم
مى چربد . اينقدر عميق و پر معناست .
چرا ما مسلمانها بايد اينقدر كوتاهى كرده باشيم كه يك نويسنده
ما كه او هم كوتاهى كرده است اطلاع نداشته باشد كه اصلا پيغمبر
سخنان حكمت آميزى هم دارد يا ندارد , با اينكه من اين سخنان را
انتخاب نكرده بودم , بعضى در ذهنم بود , برخى را از روى اثنى
عشريه , و بعضى را از روى تحف العقول نوشتم و در اختيارش قرار
دادم .
در سيره و رفتار پيغمبر شايد ما از اين هم بيشتر كوتاهى كرده
باشيم . چند سال پيش من فكر كردم كه در زمينه سيره پيغمبر اكرم
كتابى بنويسم به همين سبكى كه عرض خواهم كرد . مقدار زيادى
يادداشت تهيه كردم ولى هر چه جلوتر رفتم , ديدم مثل اين است كه
دارم وارد دريايى مى شوم كه به تدريج عميقتر مى شود . البته
صرف نظر نكردم و مى دانم كه من نمى توانم ادعا كنم كه مى توانم
سيره پيغمبر را بنويسم ولى ما لا يدرك كله لا يترك كله بالاخرة
تصميم دارم به حول و قوه الهى روزى چيزى در اين زمينه بنويسم
تا بعد ديگران بيايند بهترش را بنويسند . ولى وقتى انسان تعمق
مى كند مى بيند چقدر عميق است . همين طور كه سخنان پيغمبر ما
عميق است رفتار پيغمبر ما آنقدر عميق است كه از جزئى ترين كار
پيغمبر مى شود قوانين استخراج كرد , يك كار كوچك پيغمبر يك
چراغ است , يك شعله است , يك نور افكن است براى انسان كه تا
مسافتهاى بسيار دور را نشان مى دهد .
معنى ( سيره)
ابتدا لغت ( سيره) را معنى بكنم كه تا اين لغت را معنى نكنم
نمى توانم سيره پيغمبر را تفسير بكنم . ( سيره) در زبان عربى
از ماده ( سير) است . . ( 5 ) ( سير) يعنى حركت , رفتن , راه
رفتن ( سيره) يعنى نوع راه رفتن . سيره بر وزن فعلة است و فعله
در زبان عربى دلالت مى كند بر نوع . مثلا جلسه يعنى سبك و نوع
نشستن , و اين نكته دقيقى است . سير يعنى رفتن , رفتار , ولى
سيره يعنى نوع و سبك رفتار . آنچه مهم است شناختن سبك رفتار
پيغمبر است . آنها كه سيره نوشته اند رفتار پيغمبر را نوشته
اند . اين كتابهايى كه ما به نام سيره داريم سير است نه سيره .
مثلا سيره حلبيه سير است نه سيره , اسمش سيره هست ولى واقعش
سير است . رفتار پيغمبر نوشته شده است نه سبك پيغمبر در رفتار
, نه اسلوب رفتار پيغمبر , نه متد پيغمبر .
سبك شناسى
مسئله متد خيلى مهم است . مثلا در باب شعر , رودكى را مى گوئيم
شاعر , سنائى را هم مى گوئيم شاعر , مولوى را هم مى گوئيم شاعر
, فردوسى را هم مى گوئيم شاعر , صائب را هم مى گوئيم شاعر ,
حافظ را هم مى گوئيم شاعر . براى يك آدمى كه وارد سبك شعر
نباشد همه شعر است . مى گويد شعر , شعر است ديگر , شعر كه فرق
نمى كند ولى يك آدم وارد مى فهمد كه شعر سبكهاى مختلف دارد ,
شعر به سبك هندى داريم , شعر به سبك خراسان داريم , شعر مثلا
به سبك عرفان داريم , و سبكهاى ديگر در شعر شناسى آنچه مهم است
سبك شناسى است كه ملك الشعراى بهار كتابى در سبك شناسى نوشته
است . حتى در نثر هم سبك شناسى هست و اختصاص به شعر ندارد .
سبك شناسى غير از شعر شناسى و غير از نثر شناسى است . نثر را
آنوقت انسان مى تواند بشناسد كه سبك نثرهاى مختلف را به دست
بياورد , و شعر را آنوقت مى تواند بشناسد كه سبكهاى مختلف در
شعر را به دست بياورد .
مىآييم سراغ هنر براى يك آدمى كه وارد هنر نيست بنائى ديگر
بنائى است , كاشى كارى ديگر كاشى كارى است , كتيبه نويسى ديگر
كتيبه نويسى است , ولى شما برويد سراغ هنرشناسها , مى بينيد
شايد دهها سبك در دنيا وجود دارد و صنعتها و هنرها هر كدام يك
سبكى است . مثلا كتابى به نام هنر اسلامى را كه يك آلمانى
نوشته اخيرا ترجمه كرده اند , كتاب خوبى هم هست , يك وقتى هم
به من دادند كه آن را در مجالس تبليغ بكنم ولى من چون سبكم
نبود كه تبليغ بكنم نگفتم , الان هم به زبانم آمد . به هر حال
كتابى نوشته اند راجع به هنر اسلامى كه سبك هنر اسلامى يك سبك
مخصوص به خود است , در دنياى اسلام , در تمدن اسلامى يك سبك به
وجود آمد مخصوص به خود و البته مثل همه سبكهاى ديگر ممكن است
در آن اقتباسهايى از جاهاى ديگر شده باشد ولى خودش هم استقلال
دارد و سبك مخصوص به خود است .
از اينها بالاتر مىآييم سراغ تفكرات . از نظر يك آدم غير وارد
, ارسطو يك عالم و فيلسوف و متفكر است , ابوريحان بيرونى يك
عالم و متفكر است , بوعلى سينا يك عالم و متفكر است , افلاطون
يك عالم و متفكر است , فرانسيس بيكن يك عالم متفكر است ,
استوارت ميل و دكارت و هگل همينجور . بعد از آن طرف برويم سراغ
يك عده ديگر : شيخ صدوق يك عالم است , شيخ كلينى يك عالم است ,
اخوان الصفا يك عده علما بودند و همه شان هم شيعه هستند ,
خواجه نصيرالدين يك عالم است . ولى يك آدم وارد مى داند كه
ميان سبك و متد و روش اين عالمها از زمين تا آسمان تفاوت است .
يك عالم سبكش سبك استدلالى و قياسى است يعنى در همه مسائل از
منطق ارسطوئى پيروى مى كند . اگر طب را در اختيار او قرار بدهى
طب را مى خواهد با منطق ارسطوئى به دست بياورد , اگر فقه را هم
به او بدهى مى خواهد با منطق ارسطوئى استدلال بكند , اگر
ادبيات و نحو و صرف را هم در اختيارش قرار بدهى منطق ارسطوئى
را در آن به كار مى برد , سبكش اينگونه است . يكى ديگر سبكش
سبك تجربى است , مثل بسيارى از علماى جديد . مى گويند فرق سبك
ابوريحان بيرونى و سبك بوعلى سينا اين است كه سبك بوعلى سينا
منطقى ارسطوئى است ولى سبك ابوريحان بيرونى بيشتر حسى و تجربى
بوده است , با اينكه اينها معاصر هم و هر دو هم نابغه هستند .
يك نفر سبكش عقلى است ديگرى سبكش نقلى است . بعضى اصلا سبك
عقلى هيچ ندارند , در همه مسائل اعتمادشان فقط به منقولات است
, غير از منقولات ديگر به هيچ چيز اعتماد ندارند . مثلا مرحوم
مجلسى اگر طب هم بخواهد بنويسد مى خواهد طبى بنويسد براساس
منقولات , و چون تكيه اش روى منقولات است خيلى اهميت هم نمى
دهد به صحيح و سقيمش يا لااقل در كتابهايش همه را جمع مى كند .
اگر مى خواهد در سعد و نحس ايام هم بنويسد باز به منقولات
استناد مى كند . يكى سبكش منقول است يكى سبكش معقول است , يكى
سبكش حسى است , يكى سبكش استدلالى است , يكى سبكش مثلا به قول
امروزيها ديالكتيكى است يعنى اشياء را در جريان و حركت مى بيند
, يكى سبكش استاتيك است يعنى اصلا حركت را در نظام عالم دخالت
نمى دهد . چندين سبك وجود دارد .
حال مىآييم در رفتارها . رفتارها نيز سبكهاى مختلف دارد . سيره
شناسى يعنى سبك شناسى . اولا يك كليتى دارد : سلاطين عالم به
طور كلى يك سبك و يك سيره و يك روش مخصوص به خود دارند با
اختلافاتى كه ميان آنها هست . فلاسفه يك سبك مخصوص به خود
دارند , رياضتكشها يك سبك مخصوص به خود دارند . پيغمبران به
طور كلى يك سبك مخصوص به خود دارند و هر يك را كه جدا در نظر
بگيريم يك سبك مخصوص به خود دارد . مثلا پيغمبر اكرم يك سبك
مخصوص به خود دارد .
در اينجا يك نكته ديگر را بايد عرض بكنم : اين كه عرض كردم در
هنر سبكها مختلف است , در شعر سبكها مختلف است , در تفكر سبكها
مختلف است , در عمل سبكها مختلف است اين براى آدمهايى است كه
سبك داشته باشند . اكثريت مردم اصلا سبك ندارند . خيلى افراد
كه شعر مى گويند اصلا سبك ندارند , سبك سرش نمى شود . خيلى از
اين هنرمندها ( شايد اين كوبيستها اينطور باشند ) اساسا سبك
سرشان نمى شود . خيلى از مردم در تفكرشان اصلا سبك و منطق
ندارند , يك دفعه به نقل استناد مى كند , يك دفعه به عقل
استناد مى كند , يك دفعه حسى مى شود , يك دفعه عقلى مى شود .
اينها مادون منطقند . من به مادون منطق ها كار ندارم . در
رفتار هم اكثريت قريب به اتفاق مردم سبك ندارند . به ما اگر
بگويند سبكت را در رفتار بگو , سيره خودت را بيان كن , روشت را
بيان كن , تو در حل مشكلات زندگى چه روشى دارى ؟ پاسخى نداريم
. هر كسى براى خودش در زندگى هدف دارد , هدفش هر چه مى خواهد
باشد , يكى هدفش عالى است , يكى هدفش پست است , يكى هدفش خداست
, يكى هدفش دنياست . بالاخره انسانها هدف دارند . بعضى افراد
براى هدف خودشان اصلا سبك ندارند , روش انتخاب نكرده اند , روش
سرشان نمى شود , ولى قليلى از مردم اينجورند و الا اكثريت مردم
دون منطقند , دون سبكند , دون روشند , به اصطلاح هرج و مرج بر
اعمالشان حكمفرماست وسبكهاى مختلف در رفتار
مثلا رهبرهاى اجتماعى و سياسى , بعضى اساسا سبكشان يعنى آنچه
كه بدان اعتماد دارند فقط زور است , يعنى جز زور به چيز ديگرى
ايمان و اعتماد ندارند . منطقشان اين است : يك گره شاخ از دو
ذرع دم بهتر است . يعنى غير زور هر چه هست بريز دور , سياستى
كه الان آمريكائيها در دنيا عمل مى كنند كه معتقدند مشكلات را
فقط و فقط با زور مى شود حل كرد , غير زور را رها كن . بعضى
ديگر در سياست و در اداره امور بيش از هر چيزى به نيرنگ و فريب
اعتماد دارند : سياست انگليس مابانه , سياست معاويه اى . آن
اولى سياست يزيدى بود . يزيد و معاويه هر دو از نظر هدف يكى
هستند , هر دو شقى و اشقى الاشقياء هستند ولى متود يزيد با
متود معاويه فرق مى كند . متود يزيد الدرم بولدرم يعنى زور بود
ولى متود معاويه بيش از هر چيز ديگر نيرنگ , فريب , نفاق , حقه
بازى و مكارى بود .
يك نفر ديگر ممكن است متودش بيشتر اخلاق به معنى واقعى باشد نه
تظاهر به اخلاق كه باز مى شود همان نيرنگ معاويه اى , صداقت ,
صفا و صميميت . تفاوت سيره على ( ع ) و سيره معاويه در سياست
در همين بود . اكثر مردم زمان , سياست معاويه را ترجيح مى
دادند , مى گفتند , سياست يعنى همين كارى كه معاويه مى كند . (
6 ) مىآمدند به على ( ع ) مى گفتند : تو چرا همان متودى را كه
معاويه به كار مى برد به كار نمى برى تا كارت پيش برود ؟ تو به
اين فكر باش كه كارت پيش برود , حالا هر چه شد , يك جا آدم
بايد پول قرض كند , از اين بگيرد به آن بدهد , يك جا هم يك
وعده اى مى دهد , دروغ هم درآمد درآمد , مى تواند وعده بدهد
بعد هم عمل نكند . بگذار كارت پيش برود , آن مهمتر است . تا
جايى كه براى بعضى توهم پيدا شد كه شايد على اين راهها را بلد
نيست , معاويه زيرك و زرنگ است , على اين زرنگيها را ندارد ,
كه فرمود :
و الله ما معاويه بادهى منىفلسفه ذكر مصيبت
ايام از نظرى تعلق دارد به حضرت زهرا سلام الله عليها نكته اى
را چون ديشب يكى از جوانان سؤال كرد مى خواهم برايتان عرض بكنم
, شايد خوب باشد . البته من هيچوقت اصرار ندارم كه در هر
سخنرانى لزوما ذكر مصيبت بكنم . اگر سخن رسيد به جايى كه ببينم
ذكر مصيبت كردن , به خودم تحميل كردن است و بايد از جايى به
جاى ديگر بروم , نمى گويم . ولى اكثر خصوصا در ايام مصيبت ولو
به طور اشاره هم شده است ذكر مصيبت مى كنم . جوانى از من پرسيد
كه آيا اين كار ضرورتى يا حسنى دارد يا نه ؟ اگر بناست مكتب
امام حسين عليه السلام احياء بشود آيا ذكر مصيبت امام حسين هم
ضرورتى دارد ؟ گفتم بله , دستورى است كه ائمه اطهار به ما داده
اند و اين دستور فلسفه اى دارد و آن اينكه هر مكتبى اگر چاشينى
از عاطفه نداشته باشد و صرفا مكتب و فلسفه و فكر باشد ,
آنقدرها در روحها نفوذ ندارد و شانس بقا ندارد , ولى اگر يك
مكتب چاشنيى از عاطفه داشته باشد , اين عاطفه به آن حرارت مى
دهد . معنا و فلسفه يك مكتب , آن مكتب را روشن مى كند , به آن
مكتب منطق مى دهد , آن مكتب را منطقى مى كند . بدون شك مكتب
امام حسين منطق و فلسفه دارد , درس است و بايد آموخت اما اگر
ما دائما اين مكتب را صرفا به صورت يك مكتب فكرى بازگو بكنيم
حرارت و جوشش گرفته مى شود و اساسا كهنه مى گردد . اين , بسيار
نظر بزرگ و عميقانه اى بوده است , يك دور انديشى فوق العاده
عجيب و معصومانه اى بوده است كه گفته اند براى هميشه اين چاشنى
را شما از دست ندهيد , چاشنى عاطفه , ذكر مصيبت حسين بن على
عليه السلام , يا اميرالمؤمنين يا امام حسن , يا ائمه ديگر و
يا حضرت زهرا سلام الله عليها . اين چاشنى عاطفه را ما حفظ و
نگهدارى بكنيم .
پي نوشت :
1
. سوره احزاب , آيه 21 .
2 . امالى شيخ طوسى , ج 2 ص 98 و 99 .
3 . سفينة البحار , ج 1 ص 392 .
4 . اين جملات در پايان كتاب آورده شده است .
5 . لغت ( سيره) را شايد از قرن اول و دوم هجرى مسلمين به كار
بردند . گواينكه در عمل , مورخين ما از عهده خوب بر نيامدند
ولى لغت بسيار عالى انتخاب كردند . شايد قديمترين سيره ها را
ابن اسحاق نوشته كه بعد از او ابن هشام آن را به صورت يك كتاب
درآورده است . و مى گويند ابن اسحاق شيعه بوده و در حدود نيمه
قرن دوم هجرى مى زيسته است .
6 . هنوز هم لغت ( سياست) در ميان ما مساوى است با نيرنگ و
فريب , و حال آنكه سياست يعنى اداره , و سائس يعنى مدير . ما
درباره ائمه مى گوييم : ( وساسة العباد) يعنى سياستمداران
بندگان , سائسهاى بندگان , ولى كم كم اين لغت مفهوم نيرنگ و
فريب را پيدا كرد .
7 . نهج البلاغه صبحى صالح , ص 318 , كلام 200
|
|