|
قرآن آيت الهي
بحث ما درباره اعجاز قرآن است . عرض كرديم كه در اين مطلب كه
خود قرآن خود را معجز مى داند و به تعبير خود قرآن آيت مى داند
, بحثى نيست يعنى خود قرآن خودش را اينچنين معرفى مى كند كه
سخنى بى مانند است و براى بشر به هيچ وجه مقدور نيست مانند او
را بياورد , نه براى يك فرد و دو فرد , و اگر فرض شود تمام
افراد بشر دست به دست يكديگر بدهند بلكه جن و انس دست به دست
يكديگر بدهند كه مانند آن را بياورند ممكن نيست ( قل لئن
اجتمعت الانس و الجن على ان يأتوا بمثل هذا القران لايأتون
بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا داستان قرآن درباره وليد بن
مغيره
خود قرآن داستانى از يكى از آنها يعنى وليد بن مغيره مخزومى كه
از رؤساى قريش و عموى ابوجهل معروف و پدر خالد وليد معروف است
نقل مى كند . وى مردى بسيار متشخص بود , هم ثروتمند بود و هم
داراى اولاد و خويشان فراوان , و لهذا او را بزرگترين مرد قريش
مى دانستند , كه يك وقت گفتنداعجاز قرآن از جنبه علمى و فكرى
و اما جنبه علمى و فكرى , آن مربوط به محتويات قرآن است , ربطى
به لفظ و ظاهر قرآن ندارد . مثلا قرآن درباره توحيد و خدا بحث
كرده , مسائلى كه مربوط به خدا و ماوراء طبيعت است در قرآن
آمده است . اين بسيار قابل تجزيه و تحليل است كه ما آن محتويات
قرآن درباب توحيد را در نظر بگيريم بعد آن را مقايسه كنيم نه
تنها با آنچه در توحيد در آن روز جزيره العرب بوده است , بلكه
همچنين با آنچه كه در مسأله توحيد در همه جهان آن روز بوده است
بلا استثناء , حتى جهان يونان و روم كه در آن وقت از همه
جهانهاى ديگر در اين مسائل بيشتر بحث كرده بودند , و نه تنها
در آن زمان , زمانهاى بعد را هم در نظر بگيريم تا آنجا كه
ديگران هرچه استفاده كرده اند , از قرآن كرده اند يا لااقل از
قرآن هم زياد استفاده كرده اند . حالا اگر ما درهمين مسأله
رسيديم به اين مطلب كه بيان قرآنى بيانى است مافوق عصر و زمان
خودش نه تنها مافوق محيط خودش , مافوق عصر و زمان خودش وحتى
خيلى مقدم بر ازمنه اى كه هست الى يومنا هذا , آنگاه با توجه
به اينكه كسى كه اين سخنان را گفته يك مرد عرب امى بوده است ,
اين خودش اعجاز است .
از مسأله توحيد اگر بگذريم و وارد مسائل ديگر بشويم , مسائلى
كه ما خودمان مى توانيم در اطراف آنها تجزيه و تحليلى بكنيم ,
مثلا اخلاق و تربيت در قرآن و به طور كلى هدايت و راهنمايى بشر
, باز اين هم عين همان مطلب : اگر اين را در يك سطحى ببينيم كه
هيچ امكان ندارد كه مردمى كه در آن عصر و زمان بوده اند به فكر
شخصى و فردى به اين گونه معانى و مفاهيم برسند و حتى بعد
مقايسه كنيم ببينيم مردمى هم كه بعد از او آمده اند هرگز به
پاى او نرسيده اند , اين خودش اعجاز است .
مرحله ديگر , مقررات و قوانين است , چون قرآن در عين حال واضع
يك سلسله مقررات و قوانين است چه درباب عبادات چه درباب مسائل
اجتماعى كه اصطلاحا در فقه آنها را ( معاملات) مى گويند ,
درباب حقوق اجتماعى , درباب حقوق خانوادگى . مثلا همين مسأله
حقوق زن , چون من خودم در اين مسأله به نسبت بيش از ساير مسائل
مطالعه دارم , و پس از مطالعه كردن در همين موضوع وقتى كه بينى
و بين الله قرآن را مطالعه كردم و دقيقا تا حدودى كه برايم
مقدور بود در همين زمينه حقوق زن رسيدگى كردم ديدم سطح قرآن
خيلى سطح عالى عجيبى است . وقتى من همان را مقايسه كردم با
رواياتى كه در اين زمينه آمده است چون روايت بالاخره دست بشر
رسيده , قرآن متواتر است يعنى كلام خداست كه عين همان كلام به
ما رسيده , انگار واسطه اى نخورده است , ولى روايات را راويان
نقل كرده اند , احتمال اينكه يك كلمه زيادتر يا كمتر و يا همه
آن را به كلى جعل كرده باشند هست ديدم منطق روايات اسلامى
درباب حقوق زن هرگز به سطح قرآن نمى رسد . وقتى كه به فقه
اسلامى مراجعه كردم ديدم چون سليقه هاى شخصى فقها هم كه متأثر
از محيط و زندگى شان بوده خواه ناخواه در آراءشان تأثير داشته
, يك درجه پايين تر از اخبار و روايات است . بعد وارد عرف
مسلمين كه شديم ديديم حتى يك درجه هم از فقه اسلامى پايين تر
است . آنگاه انسان فكر مى كند كه يك مرد امى درس ناخوانده چقدر
مى تواند به طور عادى روشن و روشنفكر باشد كه حتى دانشمندانى
كه سالها در مدارس تحصيل مى كنند اين طور نتوانند مطالب را
روشن ببينند و درك كنند .
از اينها كه بگذريم , يك سلسله مسائل ديگر پيش مىآيد كه در
آنها بايد از متخصصين ديگر استمداد كرد و آنها در اين زمينه ها
بحثهايى كرده اند . البته مى دانيد كه قرآن اينجور مسائل را به
مناسبت مسائل ديگر مىآورد . مسائلى كه قرآن درباب طبيعت و به
اصطلاح در طبيعيات آورده است , درباره باد بحث كرده , درباره
باران بحث كرده , درباره زمين بحث كرده , درباره آسمان بحث
كرده , درباره حيوانات بحث كرده است . البته در اين قسمت
مفسرين قديم كم و بيش بحث كرده بودند ولى علماى جديد از وقتى
كه علوم طبيعى پيشرفت خوب و نمايانى كرده است بيشتر در اين
مسائل قرآن دقت كرده اند . تفسير طنطاوى بيشتر كوششش اين است
كه طبيعيات قرآن را با توجه به طبيعيات جديد روشن كند و ثابت
نمايد كه آنچه كه قرآن در اين زمينه ها گفته است با آنچه كه
علم تدريجا كشف مى كند منطبق است يا لااقل منطبق تر است .
لااقل همان منطبق تر بودنش هم خودش دليل است بر اين مطلب . اين
كه عرض مى كنم ( منطبق تر بودنش) براى اين است كه بعضى مسائل
در حد فرضيه است . مثلا ( در پرانتز عرض مى كنم ) ما در نهج
البلاغه راجع به خلقت زمين و آسمان يك سلسله مسائل مى بينيم كه
ممكن است همه آنها را نتوانيم با فرضياتى كه علوم جديد آورده
است صد در صد منطبق كنيم اما قدر مسلم هست كه يك منطقى است غير
از منطقى كه در آن عصر و زمان به كلى وجود داشته و تازه آنچه
هم كه امروز مى گويند همه فرضيات است , شايد در آينده اى اينها
را بهتر كشف كنند و انطباقش را بهتر درك نمايند . مثلا مى گويد
قبل از اينكه اين زمين و آسمان آفريده شود تمام اين زمين و
آسمان به شكل دود بوده است كه در قرآن هم هست : ( سخن پيغمبر
اكرم درباره قرآن
اين حديثى كه الان مى خواهم بخوانم حديثى است كه شيعه و سنى
روايت كرده اند كه پيغمبر اكرم راجع به قرآن فرمود : ( سبك
بيان قرآن
اولا قرآن يك سبك بيان مخصوصى است . اجمالا مى دانيم كه سبكها
متفاوتند . لااقل در فارسى مى توانيم بشناسيم كه سبك عبارتها
با هم خيلى فرق مى كند . مثلا سبك نثر سعدى يك سبك مخصوص به
خود است . سبك صاحب ناسخ التواريخ سبك ديگرى است به طورى كه
اگر انسان عبارتى از آن را بخواند مى فهميد كه اين سبك سبك
ناسخ است . من چون ناسخ التواريخ را زياد خوانده ام اگر كسى
عبارتى از آن بخواند فورا مى فهمم كه اين عبارت مال ناسخ
التواريخ است . تاريخ و صاف سبك ديگرى است , و حتى همين
نويسندگان درجه اولى كه ما الان داريم كه هر كدام يك سبك مخصوص
به خود دارند باز هر كدام يك روش مخصوص به خود دارند . در عربى
هم كه اين مطلب زياد است . قرآن يك سبك و اسلوب مخصوص به خود
است . اگر ما يك آيه قرآن را در ميان نهج البلاغه بگذاريم كه
در بلاغت نهج البلاغه هيچ كس شك نمى كند مى بينيم آيه قرآن در
آن نمايان و مشخص است كه اين يك سبك است و آن سبك ديگرى , حتى
در ميان خطبه هاى حضرت رسول نيز چنين است . حضرت رسول خطبه
زياد دارند , خطبه هايى كه خيلى پر طنطنه و فصيح و بليغ و در
رديف خطبه هاى نهج البلاغه است : ( معارضين قرآن
ما حتى استناد نمى كنيم به آن تقليدهايى كه بعضى اشخاص خواسته
اند بكنند كه آنقدر مفتضح و رسواست كه برخى قائل به صرف شده
اند يعنى مى گويند چون اينها خواسته اند با قرآن معارضه كنند
خداوند اينها را مجازات كرده است كه اينها بيايد آنقدر سطح
پايين بگويند كه اصلا رسوا و مفتضح شوند , يعنى وقتى خواسته
اند با قرآن معارضه كنند , آنقدر از سطح عادى هم پايين تر گفته
اند كه عده اى اين را به نوعى مجازات الهى دانسته اند . به
آنها ما استناد نمى كنيم , ممكن است شما بگوييد آنها را ما
قبول نداريم . قرآن مخالف زياد داشته است . در عرب , نه تنها
در صدر اسلام , در قرون بعدى هم مخالف زياد داشته آنهم
مخالفينى كه در زمان خودشان در طراز اول فصاحت و بلاغت و
زبانآورى بوده اند . در قرن دوم هجرى عده اى از زنادقه پيدا
شده بودند كه رسما ضد اسلام و ضد قرآن بودند , مثل ابن ابى
العوجاء و بشاربن برد و حتى ابن مقفع را هم بعضى در رديف اينها
شمرده اند ولى بعيد است كه او را در رديف اينها بشماريم ,
اينها با او بوده اند ولى او معلوم نيست كه در اين فكرها با
آنها همراه بوده است و بلكه دلايلى هست كه او اينها را از اين
راه منع مى كرده و معتقد بوده است كه راهتان غلط است و نمى
توانيد چنين راهى را پيش برويد . يا ابوالعلاى معرى كه يك عرب
خالص و يك اعجوبه يعنى جزء نوابغ است . اشعار و افكارش و
مخصوصا به قول امروزيها حريت فكرش ( آزادى فكرش ) به اين معنا
كه پايبند به هيچ چيز نبوده معروف است . شعرهايش نشان مى دهد
كه اديان را به طور كلى مسخره مى كرده , به اسم نام مى برد ,
اسلام را مسخره مى كند , مسيحيت را مسخره مى كند , يهودى گرى
را مسخره مى كند و زردشتى گرى را مسخره مى كند . اشعارى دارد
كه مى گويد من تعجب مى كنم از حماقت اين بشر , يكى مىآيد مدعى
مى شود كه يك بشر بچه خداست , يك كسى مىآيد گاو را چنين مى
پرستد , يك كسى مىآيد صورتش را با بول گاو مى شويد ( زردشتيها
را مى گويد ) و يك عده ديگر مى روند و يك سنگ متوسل مى شوند (
مسلمين را مى گويد ) . كفرياتش زياد است , و فوق العاده مرد
بليغ و سخنور و زبانآورى است و حتى از او قسمتهايى را نقل كرده
اند كه خواسته با قرآن معارضه كند .
اخيرا مصريها كتابى به نام معارضات القرآن نوشته اند و در آن
جمع كرده اند تمام كسانى را كه به معارضه و مبارزه قرآن آمده
اند و سخنانى در اين زمينه گفته اند ولى متأسفانه من اين كتاب
را ندارم . زياد به معارضه قرآن آمده اند ولى اين سبك تقليد
نشده است و اصلا امكان تقليد نيست . قبلا عرض كردم وقتى كه ما
يك آيه قرآن را در لابلاى سخن هر كس مى بينيم , هر كه مى خواهد
باشد , مى بينيم درست حكم يك ستاره درخشان را پيدا مى كند در
يك شب تاريك . اين است كه مى گوييم سبك قرآن نه سابقه داشته
است و نه لاحقه . آنچه كه مى گويند سهل و ممتنع , همين است .
هر چه آدم نگاه مى كند به آن , كه آن جهتى كه نمى شود مثلش را
آورد چيست ؟ مى بيند نمى تواند توصيف كند ولى وقتى مى خواهد
مثلش را بياورد باز هم نمى تواند , كما اينكه مى گويند
مقتدرترين شعرا كسانى هستند كه سبكشان سهل و ممتنع است , مثل
سعدى , يعنى آن پيچ و تاب هايى كه مثلا منوچهرى دارد سعدى ابدا
ندارد . خيلى صاف و ساده مى گويد ( * ايها الناس جهان جاى تن
آسانى نيست * ) خيلى ساده است ولى همين ساده را ديگران
نتوانستند مثلش را بگويند .
آهنگ پذيرى قرآن
مسأله ديگرى كه مربوط به سبك قرآن است و از قديم مورد توجه
بوده است مسأله آهنگ پذيرى قرآن است . اين خيلى عجيب است . تا
آنجا كه نشان داده اند در زبانها جز شعر چيز ديگرى آهنگ نمى
پذيرد , آهنگ واقعى كه يك نفر موسيقيدان بودند براى آن آهنگ
بسازد , شعر است كه آهنگ مى پذيرد . البته هر نثرى را مى شود
با آواز بلند خواند اما آن كسى هم كه آهنگها را نمى شناسد مى
فهمد كه اگر اين را ساده بخوانند بهتر از آن است كه با آواز
بخوانند . ولى يك چيز آهنگ پذير آن چيزى است كه وقتى آن را با
آهنگ مى خوانند آن را بهتر بيان مى كند تا وقتى كه ساده مى
خوانند . به اين مى گويند آهنگ پذيرى , يعنى آهنگ , آن را بهتر
مى تواند بيان كند از غير آهنگ . قرآن از طرفى ما مى بينيم شعر
نيست , چون نه وزن دارد نه قافيه و نه هجاهايش هماهنگ با
يكديگر است . از نظر محتويات هم , چون شعر اصلا به تخيل بستگى
دارد , تخيل در آن نيست , آن تشبيهات و خيالات شاعرانه در آن
نيست . قرآن يگانه نثرى است آهنگ پذير . همين قرائتهايى كه مى
خوانند كسانى كه اهل قرائت هستند با آهنگ مى خوانند . حالا شما
يك كلام ديگر , خود خطبه هاى پيغمبر را بياييد با آهنگ بخوانيد
, اصلا نمى پذيرد . خطبه هاى نهج البلاغه را شما بياييد با
آهنگ بخوانيد , نمى پذيرد . هر كلام عربى يا فارسى را اگر نثر
باشد بياييد با آهنگ بخوانيد , نمى پذيرد . تنها قرآن است كه
آهنگ پذير است و اين همان مطلبى است كه از صدر اسلام به آن
توجه شده است . اينكه توصيه شده است كه قرآن را به صوت حسن
بخوانيد براى همين بوده است كه در قرآن چنين استعداد و پذيرشى
بوده و با آهنگ بهتر مى توانسته است خودش را نشان بدهد و
نمايان كند . در اخبار زيادى داريم : ( 11 ) ( سخن طه حسين
طه حسين در همين جا مخصوصا اين آهنگهاى مختلف را به تناسب
موضوعات مختلف گوشزد مى كند چون آيات قرآن همه يك جور نيست ,
آيات طويل داريم , آيات قصير داريم , آيات شديد داريم , آيات
آرام داريم . بعضى آيات آيات خاصى است , به يك لحنى و با يك
كلماتى بيان شده است كه انسان احساس مى كند اين كلمات را آرام
آرام بايد بر قلب خودش تلقين كند , آياتى كه مى خواهد تذكر و
موعظه را به وجود بياورد , مثلا : ( حلاوت قرآن
يك موضوع ديگر برايتان عرض كنم و آن مسأله حلاوت قرآن است يعنى
شيرينى و تناسبش با ذائقه انسان به طورى كه سير ناشدنى است .
هيچ توجه كرده ايد كه در اسلام اصلا نفس تلاوت قرآن يعنى همان
خواندن موضوعيت دارد ؟ درست است كه ما خودمان هم گاهى مردم را
ملامت مى كنيم و آن ملامت هم از آن نظر بجاست كه افرادى فقط
قرآن را تلاوت مى كنند ولى به محتويات و دستورهاى آن كارى
ندارند , مرتب قرآن را مى خوانند ولى نمى خواهند عمل كنند . در
حديث هم هست.
پي نوشت :
1
. اسراء / 88 .
2 . هود / 13 .
3 . بقره / 23 .
4 . وى كتابى نوشته در اعجاز قرآن كه مرحوم ابن الدين آن را
ترجمه كرده است و كتاب خوب و نافعى است اگرچه علمى و فنى است .
!
5 . زخرف / 31 .
6 . مدثر / 18 - 25 .
7 . مرحوم استاد محمد تقى شريعتى .
8 . فصلت / 11 .
9 . نهج البلاغه , خطبه 18 .
10 . بحار , ج 76 / ص 350 با اندكى اختلاف .
11 . مرحوم فيض اينها را در مقدمه تفسير صافى آورده و معروف
است و علماى فقه هم راجع به اينها بحث كرده اند .
12 . نساء / 41 .
13 . مدينه آن وقت چاه آب داشته و معمولا براى خانه ها سقاها
آب مىآوردند . بعد هم كه در زمان مروان حكم نهر جارى كردند دو
سه جاى مدينه را دهانه نهر يعنى محل آب برداشتن ايجاد كردند كه
از آنجا آب مىآوردند . ديگر آب جارى در ظاهر مدينه نبود يعنى
در كوچه ها آب جارى نبود , آب در زير جارى بود , از نقطه اى در
شمال مدينه چشمه را خارج كرده بودند ولى چند جاى مدينه را كنده
بودند و دهنه درست كرده بودند و پله درست كرده مدينه چشمه را
خارج كرده بودند ولى چند جاى مدينه را كنده بودند و دهنه درست
كرده بودند و پله درست كرده بودند و پله درست كرده بودند كه
وقتى مى خواستند آب بردارند از آنجا آب برمى داشتند . به هر
حال آب منازل را به وسيله مشكها مى رساندند .
14 . ص / 29 .
15 . مائده / 16 .
16 . طور / 1 - 8 .
17 . ذاريات / 1 - 6 .
18 . اغلب هم به اين حقايق كونى قسم مى خورد , كه البته خود آن
هم يك رمزى دارد , مى خواهد با توجه به اينها آن مطلب را ثابت
كند .
19 . يعنى به جنبه موسيقى اش كار دارند نه به جنبه ديگرش , ولى
همان هم براى ما موضوع است و مطلوب .
20 . آنهايى هم كه روى منظورهاى ديگرى پخش مى كنند باز بالاخره
دليل بر مشتريهاى آن است , دليل بر اين است كه اين برنامه
مستمع دارد . اگر مستمع نمى داشت اين قدر پخش نمى شد .
21 . نهج البلاغه , خطبه 145 .
|