|
وجه
اعجاز قرآن
بحث ما درباره وجود اعجاز قرآن كريم بود . عرض كرديم كه به طور
كلى وجه اعجاز قرآن و نشانه هاى اينكه قرآن از افقى بالاتر از
افق عادى يك انسان و يك بشر مثل حضرت رسول بالخصوص يعنى با
توجه به آن محيط نازل شده است از دو جنبه است : يكى از جنبه
لفظى و ديگر از جنبه معنوى , كه عرض كرديم بهتر است اين جور
تعبير كنيم : يكى از مقوله زيبايى و ديگر از مقوله فكرى و علمى
. در جلسه گذشته راجع به قسمت اول بحثى كرديم و اجمال مطلب اين
بود كه قرآن از جنبه زيبايى لفظى كه آن را به ( فصاحت و بلاغت)
تعبير مى كنند و حتى اين دو لفظ كافى نيست كه اين مفهوم را خوب
تفهيم كند يك وضع غير قابل تقليد و غير قابل انكارى دارد و اگر
كسى با اين مسأله فى الجمله آشنايى داشته باشد و مخصوصا كمى با
معانى قرآن هم آشنا باشد , به خوبى و وضوح , يك زيبايى خاصى را
در بيانات قرآن مى بيند كه نه قبل از قرآن در اين زبان ( 1 )
چنين نحو بيان سابقه داشته است و نه بعد از قرآن قابل تقليد
بوده است . حتى با كلمات خود پيغمبر اكرم با اينكه از نظر فن
فصاحت و بلاغت كه الان خطب ايشان هست در درجه اول و سطح بالاست
متفاوت است , اصلا دو جور است , دو سبك است . با كلمات
اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كه شاگرد پيغمبر و شاگرد قرآن است
متفاوت است و قاعده اين است كه كسى كه در مكتبى بزرگ مى شود
اگر قدرت بيان و قلم داشته باشد بايد شبيه باشد به آن مكتبى كه
در آن بزرگ شده است , معذلك نهج البلاغه اصلا سبكش سبك ديگرى
است و هر جا كه آيه اى از قرآن در متن نهج البلاغه واقع شده
است انسان مى بيند درست مثل ستاره اى است كه در تاريكى شب
بدرخشد .
اهتمامى كه در خود اسلام به تلاوت قرآن شده است براى همين است
, به اين معنا كه قرآن يك زيبايى مخصوص و يك قدرت القاء و
تلقينى دارد كه غير از اطلاع از معلومات آن است . خود خواندن و
توجه به الفاظ آن , همان الفاظ را تكرار كردن مؤثر است . اينكه
دستور رسيده است كه قرآن را با آهنگ بخوانند كه حتى تعبير (
غنا) دارد : ( | تغنوا بالقران |) باز روى همين حساب است كه
اصلا سبك قرآن يك سبك مخصوص آهنگ پذيرى است كه آيات مختلف به
تناسب معانى مختلف آهنگهاى مختلفى را مى پذيرد , و از نظر
تاريخى و جامعه شناسى فوق العاده قابل توجه است تأثيرى كه
زيبايى قرآن در توسعه خود قرآن و در توسعه اسلام و در زير نفوذ
قرار دادن ملتهاى اسلامى داشته است , يعنى قرآن تنها كتاب
آسمانى اى است كه با قدرت خودش جلو رفته نه اينكه ملتهايى اول
روى حسابى آمده اند يك دين را پذيرفته اند , بعد چون دينى را
پذيرفته اند به كتاب آسمانى آن دين هم احترام گذاشته اند .
ولى ما اگر نخواهيم اين مطلب را همين طور به صورت تقليد و تعبد
بپذيريم فقط بايد به جنبه تاريخى مطلب نگاه كنيم كه قرآن از
اولى كه ظاهر شده با كمال شجاعت ادعا كرده است كه هركس مى
تواند , ولو يك سوره مانند اين را بياورد , و مبارزه طلبى كرده
است , از اولى كه يك اقليت خيلى كمى حامى و يك اكثريت زياد
مخالفى داشته است و مخالفين هم مكرر در صدد آوردن مثل قرآن
برآمده اند و در دوره هاى بعد نيز درست است كه مسلمين به تدريج
زياد شده اند ولى به همين نسبت مخالفين هم زيادتر بوده اند ,
هرچه كه بيشتر معروف و مشهور شده قهرا مخالفين بيشترى را تحريك
كرده است كما اينكه در آن وقت يك اقليت فرض كنيد صد نفرى در
مقابل يك اكثريت چند هزار نفرى قريش قرار داشته اند ولى امروز
مسلمانان جهان در مقابل يك اكثريت حدود دو ميلياردى قرار گرفته
اند , كه در ميان اينها كسانى كه به اين زبان آشنا هستند
زيادند . مخصوصا در قرون اخير مسيحيهاى لبنان زمامدار لغت عربى
شده اند يعنى در رديف بهترين ادباى زبان عرب همين ادباى عرب
مسيحى در لبنان هستند , و اينها نه تنها در مقام معارضه قرآن
بر نيامده اند , بلكه از هر قوم ديگرى بيشتر تحت تأثير و نفوذ
قرآن هستند . اين ادباى مسيحى نظير جبران خليل جبران كه يك
نويسنده طراز اول در دنياى عرب است , و ميخائيل نعيمه كه از
نويسندگان درجه اول عربى مسيحى است , و جورج جرداق , اينها جزء
كسانى هستند كه مسيحى هستند ولى در عين حال مجذوب قرآنند و به
قرآن فوق العاده احترام مى گزارند . جورج جرداق , بلكه همه
اينها عجيب نسبت به نهج البلاغه خضوع دارند و بيشتر از نهج
البلاغه در مقابل منطق خود قرآن خضوع دارند .
براى يك عده كه مستقيما وارد در اين فن نيستند , همين مقدار
كافى است كه از اين تاريخچه اطلاع داشته باشند كه چنين تحدى اى
به اصطلاح علماى كلام يعنى مبارزه طلبى از طرف قرآن از صدر اول
تا امروز شده است و هنوز هم يك نفر پيدا نشده است كه يك چيزى
را عرضه بدارد بگويد اينهمه ادعا مى كنيد , من يك قطعه اى
آورده ام , ببينيد هيچ فرقى هست ميان اين و آنچه كه شما قرآن
مى ناميد ؟ نه تنها خود مسلمين تقليد نكرده اند و طبع اقتضا مى
كرد كه يك چيزهايى را اقلا شبيه به آن بياورند غير مسلمين هم
نياورده اند . آنهايى كه ادعاى پيغمبرى كرده اند و يك آياتى
شبيه قرآن بافته اند , آنها كه اصلا به قدرى مضحك و مسخره است
كه عرض كردم عده اى در اينجا قائل به صرف شده اند , يعنى گفته
اند قاعده طبيعى اقتضا نمى كرد كه اينها اين قدر مزخرف بگويند
, چون در مقام معارضه قرآن آمده اند خدا خواسته اينها را رسوا
كند , زيرا از حديك بشر عادى هم كمتر است .
ولى آن مقوله اى كه براى عموم ما بيشتر قابل بررسى و بحث است
جنبه دوم است يعنى اعجاز قرآن از جنبه معنوى يا اعجاز قرآن از
جنبه علمى و فكرى . جنبه اول را قبلا هم گفتيم واقعا شايسته
است كه انسان زبان عربى را ياد بگيرد فقط براى همين هدف كه
زيباييهاى قرآن را بتواند درك كند . اين دو قسمت يعنى زيبايى
قرآن و جنبه فكرى قرآن , يا جنبه لفظى و معنوى , البته از
يكديگر جدا هم نيست , يعنى آن معانى است كه در اين قالب زيبا
آمده است و تازه اين , كار را مشكلتر كرده است . به قول طه
حسين در كتاب آئينه اسلام و ديگران هم گفته اند شما يك نگاهى
بكنيد به آنچه كه فصحاى عرب , قبل از اسلام داشته اند و حتى به
آنچه كه فصحاى عرب و عجم , بعد از اسلام داشته اند . آنجا كه
خواسته اند از جنبه فصاحت و بلاغت هنرنمايى كنند در چه ميدانى
وارد شده اند ؟ يك ميدانى كه نسبتا ميدان طبيعى است . مثلا
وقتى خواسته هنر سخنورى خودش را نشان بدهد اسب خودش را توصيف
كرده , شمشير خودش را توصيف كرده , معشوقه خودش را توصيف كرده
, بزم خودش را توصيف كرده است , يك چيزهايى كه احساسات عادى و
طبيعى بشر آنها را خيلى خوب مى شناسد . ولى موضوعات قرآن چيست
؟ اينكه كسى بخواهد اين معانى را در قالب زيبا بياورد خيلى كار
مشكلى است .
فصاحت قرآن با توجه به موضوعات آن
حتى - اين نكته را توجه كنيد - عارف ترين عرفاى ما كه در زندگى
شخصى در نهايت تقوا زندگى مى كرده اند وقتى مى خواسته اند يك
امر معنوى را بيان كنند چاره اى نداشته اند الا اينكه آن را در
لباس غزل بگويند چون غزل ميدان خيلى وسيعى است براى بيان ,
يعنى وقتى مى خواهند عشق به خدا و شيفتگى خودشان به معنويت را
توصيف كنند بايد از چشم و ابرو و زلف استفاده كنند و زلف را
كنايه از يك چيز قرار بدهند , چشم را كنايه از يك چيز , و
اندام را كنايه از چيز ديگر قرار بدهند براى اينكه ميدان سخن
برايشان باز باشد . مگر حافظ مى توانست معانى عرفانى خودش را
جز با همين قالب مى و معشوقه اين قدر زيبا بگويد؟ و هركس ديگر
. حالا ممكن است كسى درباره حافظ شك بكند بگويد نه , اينهمه مى
و معشوقه گفته همه , مقصودش همين شرابخوارى و اين حرفها بوده ,
در صورتى كه قطعا اينطور نيست , يعنى هم خود ديوان حافظ و هم
تاريخش از اين امر حكايت مى كند . اگر درباره حافظ ترديد بكنيم
, درباره مرحوم آقا ميرزا محمد تقى شيرازى فقيهى كه از ازهد
فقهاى دنياى تشيع بوده هم شك مى كنيم كه اهل مى و معشوقه نبوده
ولى هر وقت خواسته اين معانى را بگويد در همين زبان گفته ؟ اگر
درباره آقا ميرزا محمد تقى شيرازى بگوييم چون ايشان را نديده
ايم شك مى كنيم , آيا درباره علامه طباطبايى هم مى توانيم شك
بكنيم , بگوييم آقاى طباطبايى هم وقتى كه از مى و معشوق و
اينها دارد مى گويد او واقعا العياذ بالله يك مرد شرابخواره
است ؟ :
مهر خوبان دل و دين از همه بى پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد ( 2 )
از سمك تا به سماكش كشش ليلا برد
وقتى مى خواهد اين مطلب را در يك قالب زيبا بگويد ناچار است يك
امر محسوس يعنى يك عشق حسى را , مجنونى و ليلايى را بياورد و
بعد اينجور فرض كند كه مجنون از پايين ترين درجات به عالى ترين
درجات بالا رفته است و آن چيزى كه مجنون را بالا مى برد ليلا
بود يعنى آن جاذبه و آن قدرت عشق او بود كه اين را بالا مى برد
. يا حافظ همين معنا را به اين عبارت مى گويد :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش
اينها از تنگى قافيه است , يعنى اگر اين لباس را بر اين معانى
نپوشند نمى توانند زيبايش بكنند , بايد اين لباسها را بر تن
اين معانى بپوشانند تا زيبا و جذاب بشود , ديگران حفظ بكنند و
از اين مجاز به يك حقيقت برسند ( المجاز قنطره الحقيقه ) ولى
قرآن ابدا اين جور چيزها را نياورده و اين از نهايت و كمال
قدرت قرآن است , يعنى متوسل به چنين جامه هايى نشده است براى
اينكه معنا را لطيف كند و لطيف وارد اذهان نمايد . موضوعات
قرآن چيست ؟ ( & الحمد لله رب العالمين) & خدا را به عنوان
مربى و پرورش دهنده انواعى از جهانها و آن كسى كه همه جهانها
را از نقص به كمال مى برد معرفى مى كند . همين معنا را با اين
عبارت ذكر مى كند و در عين حال زيبا و لطيف است , فوق العاده
هم زيبا و لطيف است . يا : ( & قل هو الله احد 0 الله الصمد 0
لم يلد و لم يولد 0 و لم يكن له كفوا احد) & ( 3 ) كداميك از
آن جامه هاى حسى كه اين معشوق و محبوب را براى بشر زيبا مى كند
در اينجا پوشانده شده است ؟ ( & الله ولى الذين امنوا يخرجهم
من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم
من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون) & ( 4
) كلمه ظلمت و نور را آورده بدون اينكه در آن مجاز باشد , چون
ظلمت واقعا ظلمت است و نور واقعا نور است يعنى نور حسى يك
مصداق نور است , روشنايى روشنايى است . ( & لا اكراه فى الدين
قد تبين الرشد من الغى فمن& & يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد
استمسك بالعروه الوثقى) & ( 5 ). و هر جاى قرآن را كه در نظر
بگيريم همين طور است .
پس اين از ناتوانى و بيچارگى بشر است . بشر نمى تواند معانى
بسيار زيبا و عالى و لطيف را با بيانى لطيف ذكر كند جز آنكه
جامه اى ازاين امور حسى بر آن بپوشاند , همين جامه هايى كه مى
بينيم چقدر زياد است و بعضى از آنها به يك حد جلفى هم مى رسد .
پس براى اين مطلب , اگر انسان به معانى قرآن و به زبان عربى و
فن فصاحت و بلاغت به طور كلى در همه زبانها آشنا بشود آنوقت
واقعا لطف تعبيرات قرآن را درك مى كند , احساس مى كند كه اين ,
نوع ديگرى از تعبير و بيان است . بعد هم واقعا انسان خودش را
تحت نفوذ قرآن مى بيند و مى بيند يك سنخيت خاصى دارد و روح
انسان را به سوى خودش مى كشد .
اما از جنبه معنوى . در جنبه معنوى , ما بايد قسمتهاى مختلفى
را در نظر بگيريم و روى هر قسمتى جداگانه بحث كنيم يعنى اگر
ديديم كه يك معانى بسيار بلند و عالى براى اولين بار در قرآن
مطرح شده است كه اصلا در تاريخ فكر بشر اين جور بيان معنى
سابقه ندارد نه تنها سابقه ندارد چون خيلى فكرها در دنيا سابقه
ندارد و يك كسى اول مىآورد , بلكه حتى رابطه تسلسلى هم ندارد
نشانه آن است كه اين كتاب از افقى بالاتر از افق بشر پديد آمده
است . فرض كنيد كه آقاى نيوتن يك فرضيه علمى مىآورد . فرضيه او
هم سابقه ندارد و او اول كسى است كه گفته , اما ارتباط تسلسلى
دارد يعنى اگر كسى تاريخ علم را مطالعه كند مى بيند بشر در
راهى گام برداشته بوده است كه مى رسيده به اينجا كه يك نابغه
اى پيدا بشود از آن افكار گذشته به اين نتيجه برسد . ولى آنچه
كه در قرآن تازه است ابتدا به ساكن است و مخصوصا از جنبه ابتدا
به ساكن بودنش خيلى بايد توجه كرد . وقتى در خود قرآن هم دارد
كه ( & فأتوا بسوره من مثله) & و ضمير ( مثله) را به پيغمبر
برگردانده اند يعنى گفته اند از مثل اين پيغمبرى چنين چيزى
عجيب است , يعنى توجه كنيد كه اين وابسته به يك محيط علمى فكرى
نيست كه در دنباله سيرى كه وجود داشته است يك ابتكار تازه اى
آورده باشد : محيطى فوق العاده منحط , محيطى كه بويى از اين
نوع انديشه در آنجا وجود نداشته است . و شخصى كه در همين محيط
منحط هم از همان حدود فرهنگ ناقص و ضعيف اين محيط كه لااقل
اطلاع خيلى ساده اى بر خواندن و نوشتن بوده بى بهره بوده است .
اين توجيهى ندارد جز اينكه بگوييم اين گونه انديشه از افقى
بالاتر از افق شخصى پيغمبر آمده است يعنى يك شخصيت انسانى و او
از آن جهت كه انسانى است مثل همه انسانها نمى توانسته چنين
باشد .
اين جنبه هاى معنوى همان طور كه قبلا عرض كردم قسمتهاى مختلف
است و بعضى ازاين قسمتها را بايد ماهمين قدر راهنمايى بكنيم و
برخى از آقايان كه بهتر از ما مى توانند بيان كنند بروند
مطالعه كنند و بعد در اينجا بيان نمايند . ما آن قسمتهايى را
كه تا حدودى فهميده ايم و مى توانيم بيان كنيم عرض مى كنيم .
قرآن و ( منطق)
يكى از آنها مسائل مربوط به منطق است . همه مى دانيم كه در دو
هزار و سيصد سال پيش منطقى تدوين شد كه آن را ( منطق ارسطو) مى
نامند و امروز به آن ( منطق صورت) مى گويند , و منطقى بعدها در
قرون جديده پيدا شد كه آن را ( منطق ماده) مى گويند , نه منطق
مادى , منطق ماده در مقابل منطق صورت .
دانشمندان به اين مطلب پى برده اند كه بشر وقتى كه فكر مى كند
, فكر كردن عبارت است از اينكه يك سلسله مواد فكرى در مغز
انسان جمع مى شود حالا ظرف خود فكر , آن كه ما مى گوييم انديشه
, مغز است يا ماوراى مغز , هر طور مى خواهد باشد , فعلا به بحث
ما مربوط نيست موادى در انديشه انسان جمع مى شود , بعد ذهن روى
آن مواد عمل مى كند يعنى آنها را تحليل و تركيب مى كند , از
مجموع آن مواد يك امر جديد استكشاف مى كند . اين را در مسائل
رياضى كه در حدود ضعيفش حتى من هم مى توانم قضاوت كنم و شما
آقايان بهتر و بيشتر , مى توان دريافت . مثلا وقتى مى خواهند
يك قضيه هندسى را اثبات كنند , آن نتيجه و مدعا مجهول است بعد
مىآيند صغرى و كبرى مى چينند , مقدماتى كه قبلا به اثبات رسيده
يا جزء اصول متعارفه است و از اول فرض كرده اند كه صحيح است
آنها را مىآورند , درست مثل يك پدر و مادر كه با يكديگر ازدواج
مى كنند , و از ازدواج آنها يك بچه پيدا مى شود . اين مقدمات
را در ذهن با يكديگر تركيب مى كنند . مى گويند اين چنين است ,
اين چنين است , پس وقتى كه اين چنين باشد و اين چنين , آن يكى
هم بايد چنين باشد . انسان مى بيند كه از تركيب يك چيزى كه مى
داند با تركيب چيز ديگرى كه مى داند , رسيد به چيزى كه تا حالا
نمى دانست . منطق صورت كه منطق ارسطوست فقط دنبال اين است كه
ما صورت را چگونه بدهيم يعنى وقتى مى خواهيم اين مواد را با
يكديگر تركيب كنيم فرمود آن چگونه است ؟ كداميك را بايد مقدم
قرار بدهيم و كداميك را مؤخر , كداميك بايد موجبه باشد و
كداميك سالبه , كدام بايد كلى باشد و كدام جزئى , اگر يكى
موجبه بود و ديگر سالبه نتيجه غلط است . فرمول صورى قضيه را مى
دهد , درست مثل يك مهندس كه فقط نقشه را مى دهد مى گويد اگر مى
خواهيد اين ساختمان را بسازيد اين طور بايد بالا ببريد . اين
را مى گويند منطق صورت .
ولى منطق ارسطو منطق صورت است و بس , در جهت اين فن خودش كه
منطق صورت است آن ايرادهايى كه بعضى اشخاص خواسته اند بگيرند
نتوانسته اند بگيرند , كه امروز هم مورد قبول است كه منطق
ارسطو در جهت صورت , منطق صحيحى است . ولى اين براى بشر كافى
نيست , براى اينكه خطايى كه ذهن مى كند از دو راه است : گاهى
از اين راه است كه افكار را با يكديگر غلط تركيب مى كند , و
گاهى از اين راه است كه آن ماده اى كه براى تركيب كردن آورده
غلط است . اگر يك ساختمان خراب باشد دو جور ممكن است باشد : يك
وقت از اين راه است كه حسابهاى مهندس غلط بوده , مثلا محاسبه
فشارى كه بر ستون وارد مى شود درست نبوده , فواصل را درست معين
نكرده است . موادى كه در اختيارش قرار داده اند درست بوده ,
وقتى نگاه مى كنند مى بينند آهنش درست , سيمانش خوب , آجر و
آهكش , لوازم همه درست است ولى او نتوانسته اينها را خوب جور
بكند . نتيجه اين است كه اين بنا نشست كرده . ولى يك وقت هست
كه مهندس , بسيار صحيح پيش بينى مى كند , اصول مهندسى اش خيلى
خوب است ولى تقلبى در مواد و مصالح است . سيمانش خراب بوده ,
گچش مرده بوده , آهنش زنگ زده بوده , بازهم نتيجه اين است كه
ساختمان خراب مى شود .
رسيده اند به اينكه فكر بشر كه غلط مى كند و اشتباه مى رود از
دو راه است : يا از اين راه است كه نظمش غلط است . اين همان
است كه ارسطو و بعد ارسطوئيان خيلى روى آن فعاليت كرده اند ,
كه نظم فكر يعنى مهندسى فكر چگونه بايد باشد . منطق صورت منطق
مهندسى فكر است . ولى ارسطو و ارسطوئيين دنبال اين مطلب نرفته
اند كه اگر ما تنها مهندسى فكر را درست كنيم كافى نيست , مواد
فكر ما بايد درست باشد و بعد بايد مهندسى اش درست باشد . و
لهذا ما مى بينيم بهترين مهندسان فكرى اى كه ارسطو ساخته است
افكارشان غلط از آب در آمده چون روى مواد فكرى شان خوب فكر
نكرده اند , از مواد خراب آمده اند ساختمانى با مهندسى خوب
ساخته اند . صغرى و كبرى و نتيجه گيرى يعنى از جهت شرايطى كه
صغرى بايد چنين باشد , كبرى چنين باشد , شكل بايد چنين باشد
درست , ولىمنشأهاى خطاى ذهن از نظر قرآن
1 . پيروى از ظن و گمان
و من خودم وقتى كه ديدم تمام آنچه كه اينها مى گويند در قرآن
وجود دارد , خدا مى داند حيرت كردم . مثلا اين مطلب كه عرض مى
كنم منطق ماده در قرآن است . قرآن راههاى خطاى انديشه را زياد
ذكر كرده . مرتب ذكر مى كند افرادى حرف غلط مى گويند , اشتباه
مى كنند , چرا اشتباه مى كنند ؟ اين ( چرا اشتباه مى كنند) را
قرآن دارد . اينها خطا مى كنند , چرا خطا مى كنند ؟ در چندين
آيه از آيات قرآن همين مطلبى كه آقاى دكارت با اين صراحت ,
قاعده اول منطق خودش مى داند ذكر شده است ( اين آيه قرآن است .
قرآن كه مال چهارده قرن پيش است , اين را كه ديگر ما امروز
نياورده ايم . ممكن است بگوييد شما چرا جلوتر نفهميديد ؟ بسيار
خوب , ما نفهميديم ولى اين آيه كه در كمال صراحت در قرآن هست و
ما آن را تأويل نمى كنيم . يك وقت ما يك آيه اى را تأويل مى
كنيم , آن يك حرفى است ) . قرآن يك منطقى دارد كه پيروى از ظن
و گمان را عجيب نهى مى كند , بعضى صريح و بعضى صريحتر ( نمى
گويم بعضى اشاره و بعضى صريح : ( ( & و لا تقف ما ليس لك به
علم & ) ( 7 ) , در جاى ديگر : ( & ان هم الا يظنون) & ( 8 )
مى گويند منطقى دارند اما اين , منطق گمان است نه منطق علم و
يقين . اگر اينها مى خواستند به يقين خودشان اعتماد كنند چنين
حرفى نمى زدند . در يك جا صريح مى گويد علت خطاى اكثريت مردم
پيروى از گمان است : ( & و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن
سبيل الله) & اگر تو بخواهى اكثر مردم روى زمين را پيرو باشى ,
اگر بخواهى پيرو بشر باشى ( مى خواهد بگويد پيرو بشر نباش )
اين را بدان اكثر مردم روى زمين اين جورند كه تو را منحرف مى
كنند , چرا ؟ علت انحراف چيست ؟ ( & ان يتبعون الا الظن و ان
هم الا يخرصون) & ( 9 ) زيرا جز گمان را پيروى نمى كنند و
كارشان جز تخمين چيز ديگرى نيست .
به خدا اگر آدم در همين يك آيه دقت كند عجيب چيزى مى بيند ,
بعد در خودش دقت كند , بعد در مردم ديگر دقت كند , مى بيند
اكثر افراد و مكتبهاى مخالف كه در مقابل همديگر قرار گرفته اند
او به جزم چنين مى گويد او به جزم چنان مى گويد , اگر دل او را
بشكافى جز يك سلسله گمانها چيزى نيست , در دل او هم جز گمان
چيزى نيست . البته ممكن است يكى حق باشد . 99 درصد مردم در
عقايدى كه شديد از آن عقايد دفاع مى كنند از علمشان دفاع نمى
كنند از گمانشان دفاع مى كنند . راجع به خصوص ماديين قرآن همين
منطق را دارد مى گويد اينها هيچ وقت به ( يقين به نفى خدا) نمى
رسند و محال است برسند . راهى به اين مطلب نيست . هر وقت در
كمال جزم انكار خدا را مى كنند بدان يك گمانى در ذهنشان آمده
اين را به صورت جزم بيان مى كنند : ( & و قالوا ما هى الا
حياتنا الدنيا نموت و نحيا) & گفتند كه جز اين زندگى دنيا
زندگى ديگرى نيست , مى ميريم و زنده مى شويم, يعنى مردن و
زندگى يك امرى است كه به حسب تصادف و اتفاق در سطح طبيعت رخ مى
دهد . تا اينجا را مى شود بگوييم انكار معاد است ولى نه : ( &
و ما يهلكنا الا الدهر) & آن چيزى هم كه ما را مى برد جز دست
طبيعت و روزگار چيز ديگرى نيست . انكار خداست . قرآن در جواب
اينها مى گويد اصلا اين منطق تو منطق متكى به علم نيست : ( & و
ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون) & ( 10 ) به همين چيزى كه
مى گويد علم ندارد , گمان مى برد كه اين جور باشد , مثل اينكه
ما مى گوييم ( فكر مى كنم چنين باشد) . بسيار خوب , آدم فكر مى
كند چنين باشد , اما ( فكر مى كند چنين باشد) غير از اين است
كه يقين دارد كه چنين باشد . و اگر واقعا بشر بتواند خودش را
قانع كند كه از همين يك آيه پيروى كند 99 درصد اختلافات افراد
بشر از ميان مى رود . بشر گمان مى كند , اما وقتى مى خواهد
بيان كند نمى گويد گمان مى كنم چنين است , مى گويد جزما چنين
است .
پس در اين آيه , قرآن منشأ خطاى اكثريت مردم را پيروى نكردن از
علم مى داند , علم در مقابل گمان , يعنى يك مطلب , صد در صد
روشن نشده دنبالش مى رود . مى خو اهد بگويد اين خطا بيشتر به
فكر بشر بستگى ندارد , به اراده و اختيار بشر بستگى دارد . ما
بشر را طورى ساخته ايم كه اگر در مسائل قناعت كند به آنچه كه
مى داند , اينهمه گرفتار اشتباه نمى شود . اشتباه مى كنند
كسانى كه خيال مى كنند اين فرد بشر يك جور مى داند , آن فرد
جور ديگر و آن جور ديگر . اينطور نيست , خدا بشر را اين گونه
نساخته كه آن يك جور بداند , آن جور ديگر و آن جور ديگر . بشر
طورى ساخته شده كه اگر با گامهاى آهسته قدم بردارد , فقط آنچه
را يقين دارد بپذيرد , چيزى را كه يقين ندارد نپذيرد و به حالت
ترديد بماند بعد مى بينيد اختلافات بشر رفع شد . منشأ اشتباهها
اين است كه ندانسته يك چيزى را مى پذيرد و آن را به صورت امر
دانسته تلقين و اظهار مى كند و روى آن قسم مى خورد . اين يكى .
2 . تقليد از گذشتگان
آن چيزى كه آقاى بيكن آن را ( بت بازارى) يا ( بت نمايشى) مى
نامد , شما بگرديد در دنيا اگر كتابى پيدا كرديد كه به اندازه
قرآن روى اين نكته تكيه كرده باشد كه تقليد از گذشتگان انسان
را به خطا مى اندازد ما را مطلع نماييد . من يك وقت قرآن را
استقصا كردم ديدم راجع به همه پيغمبران نفى تقليد نقل شده است
. قرآن احتجاجات پيغمبران را كه پيغمبرى با قوم خودش صحبت كرده
نقل نموده است . مى بينيم منطقها مختلف است , فقط اصول مشتركى
هست . اصول مشتركى كه در همه پيغمبران است يكى اين است كه همه
انبياء مردم را به توحيد دعوت كرده اند و با پرستش غير خدا
مبارزه كرده اند و ديگر اينكه مردم را توجه به معاد و پاداش
اعمال داده اند . يك امر مشترك ديگر شما مى توانيد پيدا كنيد و
آن اين است كه همه پيغمبران كه قرآن از آنها نقل مى كند ,
تقليد را نفى كرده اند , و الا ما مى بينيم هر پيغمبرى در محيط
خودش دچار مشكلات بالخصوص بوده و متوجه آن مشكلات بوده است .
مثلا تنها شعيب را مى بينيم كه در قوم خودش مرتب روى مسأله نقص
در مكيال و ميزان يعنى تقلب در معامله فشار مىآورد . معلوم مى
شود محيط او به اين بيمارى , خيلى شديد مبتلا بوده . يا لوط بر
موضوع بالخصوصى خيلى اصرار مى ورزد , چون قوم او مبتلا به اين
بيمارى بوده اند . موسى به مطلب ديگرى و عيسى به مطلب ديگرى ,
ولى امرى كه همه بالاتفاق درباره آن صحبت كرده اند , غير از
مبدأ و معاد , مسأله تقليد است , چون بلاى عمومى بوده , چون
واقعا يكى از چيزهايى كه بشر را به خطا مى اندازد اين است :
انسان تمايل دارد كه فكر كند آنچه گذشتگان ما گفته اند صحيح
است . چون چنين تمايلى دارد , آن را مى پذيرد بعد برايش دليل
مى تراشد , دليلهاى ساختگى كه براى انسان علم هم ايجاد نمى كند
. اگر همان زنجير پيروى از گذشتگان را پاره كند و به آن عقل
فطرى خدا دادى خودش اعتماد نمايد و خودش را از هر گونه غرض و
مرضى دور كند آنوقت مى فهمد كه آنچه گذشتگان گفته اند صحيح است
يا باطل , يا نيمى از آن صحيح و نيمى باطل است .
3 . سرعت در قضاوت
يكى ديگر از موضوعاتى كه باز قرآن درباره منشأ خطاى ذهن ذكر مى
كند كه اين را حتى ديگران كمتر ذكر كرده اند و قرآن بيشتر اين
چيزى است كه ما اسمش را ( سرعت در قضاوت) مى گذاريم . سرعت در
قضاوت يك بيمارى ديگرى است غير از بيمارى پيروى از گذشتگان و
غير از بيمارى پيروى از ظن و گمان . سرعت در قضاوت مى دانيد به
تناسب اينكه افراد مختلف هستند همه افراد كم و بيش ممكن است به
آن گرفتار شوند و آن اين است كه بعضى وقتى به يك مسأله فكرى مى
رسند حوصله توقف كردنشان كم است , دلشان مى خواهد زودتر رأيشان
را بدهند و رد شوند . اين را مى گويند سرعت در قضاوت . اصلا
نمى خواهد خيلى تأنى بكند , مثل قاضى اى كه تا پرونده اى در
مقابلش قرار مى گيرد دلش مى خواهد زود رأى بدهد قبل از اينكه
فكر كند كه آيا مدرك به قدر كافى وجود دارد يا وجود ندارد ,
اگر مدرك به قدر كافى وجود ندارد بگويد مدارك كافى نيست من نمى
توانم قضاوت كنم . قرآن به اين موضوع توجه دارد و بشر را متوجه
مى كند كه در مسائلى كه اظهار نظر مى كند مدارك موجود به قدر
كافى نيست . اين مسأله اى كه مرتب مى گويد : ( & و ما اوتيتم
من العلم الا قليلا) & ( 10 ) به اين مضمون در قرآن هست و اين
را در جاهايى مى گويد كه افرادى قضاوت مى كنند , مى گويد قضاوت
اما اين حساب را هم داشته باش كه مجموع اطلاعاتى كه دارى براى
اين قضاوت كافى هست يا كافى نيست . آنچه تو بايد بدانى و نمى
دانى نسبت به آنچه مى دانى خيلى بيشتر است .
آيه ( & يعلمون ظاهرا من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم
غافلون) & ( 11 ) نيز تعبير فوق العاده عجيبى است . اگر اين را
قرآن در اين قرن گفته بود ما حدس و تخمين مى زديم كه اين بعد
از آن است كه منطق جديد پيدا شده و در منطق جديد مى گويند
انسان فقط پديده ها را مى تواند بشناسد , علم بشر به محسوسات و
پديده ها تعلق مى گيرد , ذوات و بواطن را نمى تواند بشناسد ,
قرآن هم از اين جاها گرفته مى گويد : ( & يعلمون ظاهرا & & من
الحيوه الدنيا) & ( من , من بيانى است ) اينها فقط بر ظواهر و
پديده ها اطلاع دارند كه آن عبارت است از زندگى دنيا (& و هم
عن الاخره & - كه نقطه مقابل ( ظاهره) قرار مى گيرد - &
غافلون) & از آخرت غافل و بى خبر هستند , يعنى بشر روى علم
ظاهرى خود فقط پديده شناس است . اين هم خودش حد علم بشر را
بيان مى كند .
4 . هواى نفس
يكى ديگر از چيزهايى كه منشأ خطاى ذهن مى شود كه در منطق ماده
بايد متوجهش شد خود هواى نفس شخص است كه گفتيم آقاى بيكن آن را
( بت شخصى) مى نامد . آن هم در قرآن هست , زياد هم هست . از
جمله در سوره و النجم مى فرمايد : ( & ان يتبعون الا الظن و ما
تهوى الانفس) & ( 12 ) دو مطلب را ذكر مى كند : يكى اينكه گمان
را به جاى علم مى گيرند , و ديگر اينكه دلشان مى خواهد اينجور
بگويند كه مى گويند . آنچه مى گويد زبان عقل و فكر نيست , زبان
استدلالش نيست , زبان هواى نفس است . اين يك مطلب خيلى اساسى
است كه البته قدما هم توجه داشتند , امروز هم خيلى به آن توجه
كرده اند , همين بيكن اين حرف را مى زند , و بهترين مثالش قضيه
علامه حلى است .
معروف است كه علامه حلى براى اولين بار در تاريخ فقه شيعه
معتقد شد كه اين كه مى گويند اگر نجاستى در چاه بيفتد چاه نجس
مى شود , اگر مرغى بيفتد چند دلو آب بايد كشيد , اگر الاغى
بيفتد چقدر و اگر انسانى در آن بميرد چقدر , كشيدن اين آبها
مستحب است واجب نيست و حال آنكه تا عصر او تمام فقهاى شيعه
اتفاق داشتند كه اينها واجب است . قضيه اين شد كه در خانه خودش
اين ابتلا پيدا شد . يك نجاستى در چاه افتاده بود و خواست نظر
بدهد . آمد از نو مستقل روى اين مسأله فكر كند ( حالا من كار
ندارم منزوهات بئر واجب است يا نه ) . كتابها و مدارك را جلوى
خودش گذاشت كه درباره اين مسأله قضاوت كند , فتواى واقعى خودش
را به دست بياورد كه واقعا اين كار واجب است يا واجب نيست .
مطالعه كرد , يكدفعه ديد آن گوشه دلش تمايل به اين است كه
فتوايش اين باشد كه واجب نيست چون الان منفعتش ايجاب مى كند كه
واجب نباشد . ترسيد كه اين منفعت طلبى , فكرش را بدزدد و بعد
فتوايى بدهد كه اين فتوا زبان فقه و فكر و استدلال و زبان يك
فكر بى طرف نباشد , زبان يك فكر طرفدار باشد . مى گويند دستور
داد چاه را پر كردند . خودش را از اين منفعت طلبى آزاد كرد ,
بعد نشست فكر كردن , ديد الان هم عقيده اش همين است , آنوقت
فتوا داد .
اين خودش مطلبى بسيار اساسى است كه اگر منفعت انسان يك طرف را
ايجاب بكند يعنى هواى نفسش به يك طرف باشد فكر انسان را مى
دزدد . قرآن به اين مطلب هم توجه دارد .
5 . پيروى از كبراء
مسأله اكابر و اعيان غير از مسأله تقليد اسلاف است . تقليد
اسلاف اين است كه انسان به نسلهاى گذشته خودش تعلق خاطر داشته
باشد , دلش مى خواهد كه راهى را همان طور برود كه آباء و اجداد
رفته اند . قرآن اين را ذكر مى كند . مسأله ديگر همان است كه
بيكن آن را ( بتهاى نمايشى) مى نامد . مقصودش مكتبهاى فلسفى
است كه شخصيت بزرگ علماء و دانشمندان فكر انسان را گمراه مى
كند . انسان در يك مسأله اى مى خواهد بينديشد , در مقابل خودش
ارسطو را مى بيند , بوعلى سينا را مى بيند , اينها با يك عظمتى
آمده اند روح و فكرش را پر كرده اند . ته دلش اين است كه
بزرگان كه نمى توانند اشتباه كرده باشند پس لابد درست گفته اند
. سبب مى شود كه وقتى هم به خيال خودش دارد آزاد فكر مى كند
نمى داند كه در زنجير مرعوبيت عظمت بزرگان است . قرآن مسأله
پيروى از كبراء غير از آباء را صريح مطرح مى كند . مى گويد در
قيامت وقتى كه ما عده اى را مىآوريم آنجا به آنها مى گوييم چرا
راه خطا رفتى و گمراه شدى ؟ مى گويند پروردگارا ( & انا اطعنا
سادتنا و كبرائنا فاضلونا السبيلا) & ( 13 ) اين بزرگان ما و
اين كبيرهاى ما , چون عظيم و كبير بودند , وقتى يك راهى را
رفتند قهرا كوچكها هم از بزرگها پيروى مى كنند ( غير از اين
است كه نسل حاضر از نسل گذشته پيروى مى كند ) .
وقتى كه ما مى بينيم قرآن در آيات پراكنده خودش راههاى ضلالت و
خطا را بيان مى كند ( نه تحت عنوان اينكه من مى خواهم راه خطاى
فكر را بيان كنم.
پي نوشت :
1. غير اين زبان را كه اصلا نمى شود مقايسه كرد مگر از نظر
معنى و محتوا.
2 . اين مسأله را مى گويد كه هر عشقى در دنيا پيدا مى شود باطن
و روحش عشق به حق و عشق به كمال مطلق است , ناقص را كه انسان
مى خواهد , از راه خطاى در تطبيق مى خواهد .
3 . اخلاص / 1 - 4 .
4 . بقره / 257 .
5 . بقره / 256 .
6 . مى گويند او ( بت) اصطلاح كرده است ( در سير حكمت در اروپا
اينطور ترجمه شده ) . مقصود بت پرستى هايى است كه نوع انسانها
دارند . بت پرستى فكرى را مى گويد كه انسان را از راه خودش
منحرف مى كند .
7 . اسراء / 36 .
8 . بقره / 78 .
9 . انعام / 116 . 10 . جاثيه / 24 .
10 . اسراء / 85 .
11 . روم / 7 .
12 . نجم / 23 .
13 . احزاب / 67 .
|