|
راههاى
اثبات نبوت ( 3 )
قبلا بايد عرض كنم كه من امروز آمادگى كافى ندارم . در مسأله
نبوت كه بحث مى كرديم عرض كرديم كه از جنبه هايى كه ما وارد
بحث مى شويم . يك موضوعى كه ما در جلسات گذشته وارد بحثش شديم
و حالا فكر مى كنم كه بيان خود من در حدود زيادى ناقص بود يعنى
آنچه كه خودم مى خواستم بيان بكنم درست بيان نكردم و شايد همان
بيشتر منشأ ايراد و اشكال بود اين بود كه عرض كرديم يك بيان
براى نبوت عامه - نه نبوت خاصه , يعنى نه براى اثبات پيغمبرى
فلان پيغمبر يا پيغمبرانى كه در تاريخ آمده اند , بلكه يك بحث
كلى راجع به نبوت كه در ميان بشر نبى وجود دارد و بايد وجود
داشته باشد - بيانى است كه حتى در عرف علماء هم مى گويند (
بيان حكماى اسلامى ) . در كتابهاى حقوقى امروز هم كه گاهى در
مسأله لزوم قانون بيان مى كنند اسمش را مى گذارند ( بيان حكماى
اسلام) . من فقط پايه و نيز ريشه قرآنى اش را عرض مى كنم بعد
ديگر از اين مطلب مى گذريم .
پايه استدلال حكما
به طور كلى درباب خدا يك بحث هست - كه در گذشته هم ولو به
اجمال اين را گفته ايم - كه آيا اگر ما بخواهيم بر خدا استدلال
كنيم حتما بايد به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كنيم , يا
اينكه به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كردن يك راه استدلال
است و مى توان از خود خدا بر خود خدا استدلال كرد ؟ عده اى
معتقدند كه راه صديقين همان راهى است كه از خود خدا بر خود خدا
استدلال مى كنند , كه ما در تعبيرات مذهبى هم در اين زمينه
زياد داريم : ( | يا من دل على ذاته بذاته |) ( 1 ) يا امام
حسين مى فرمايد : ( | ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك |) ( 2
) آيا غير از تو از تو ظاهرتر است كه من غير تو را دليل بر تو
بگيرم ؟
پس عده اى معتقدند ( اجمال را مى خواهيم اشاره بكنيم ) كه آن
هم راهى است و اشرف . هم هست ( حالا تقرير و بيانش هر چه هست
به جاى خود ) . مطلب ديگر اين است : آيا مى توان از خدا بر چيز
ديگر استدلال كرد يا نه ؟ يعنى ما خدا را معلوم قرار بدهيم و
يك چيزى را مجهول , به دليل اينكه خدا هست پس فلان چيز هم
بالضروره وجود دارد , كه آن معلومى كه ما در برهان خودمان
اتخاذ مى كنيم خود خدا باشد , يعنى اگر ما نتوانيم خدايى اثبات
بكنيم آن مجهول ما هم مجهول است ولى اگر خدا را اثبات كرديم ,
به دليل اينكه خدا هست فلان شىء هم هست يعنى اين يك ضرورتى است
كه از وجود خداوند ناشى مى شود ؟ عده اى معتقدند كه بله , اين
هم خودش يك طرز استدلال است , البته نه اينكه بر همه اشياء
بشود از اين راه , از طريق عقلى استدلال كرد , ولى مى توان
نظام كلى وجود و كليات وجود را از راه شناختن خداوند كشف كرد .
درباب نبوت عامه يك چنين استدلالى است , نه استدلال از راه
متكلمين كه بر خداوند واجب است , اگر نكند خداوند به تكليف
خودش عمل نكرده , نه , صحبت ضرورت است نه وجوب و تكليف .
خواسته اند بگويند چون خدا هست , در خلقت خلا وجود ندارد يعنى
اگر يك موجودى امكان يك رشد و يك كمال در او باشد و موانعى در
كار نباشد , قابليت از طرف او تمام باشد , از طرف خداوند آن
كمال به او افاضه مى شود . بعد آمده اند درباب نوع انسان
اينجور گفته اند : نوع انسان نيازمند به يك هدايتى هست ماوراى
هدايت حس و عقل , و امكان اين هم كه بشر بتواند اين را از
ماوراى خودش , از عالم ديگر تلقى بكند - كه نامش وحى هست -
وجود دارد , بشر مى تواند اين را تلقى بكند , پس با نياز بشر
به چنين هدايتى و با امكان اينكه بشر چنين تلقى اى بكند ( كه
اينها را با مقدماتى ذكر مى كنند ) از ناحيه خداوند اين فيض
بالضروره مى رسد .
اين طرز بيانى است كه ذكر كرده اند . حالا من يادم نيست كه
اينكه مى گويند ( بيان حكماى اسلام) اول كسى كه اين را بيان
كرده فارابى بوده است يا بوعلى , فرصت نكرده ام ببينم . بوعلى
كه متعدد در كتابهاى خودش اين مطلب را متعرض شده است و
مثالهايى هم ذكر مى كند . اين يك بيان كلى .
ريشه قرآنى بيان حكماى اسلام
حالا ما به اين بيان خيلى كار نداريم , ما مى خواهيم ببينيم
اصلا خود قرآن هم از اين راه رفته است يا نه , اين يك راهى است
كه ساخته و پرداخته متكلمين و حكماى اسلامى است ؟ اگر يك راهى
صرفا ساخته و پرداخته حكما و متكلمين باشد ضرورتى ندارد كه ما
حساسيتى داشته باشيم , حرفى است كه بشرهايى گفته اند , اشتباه
كرده اند يا نكرده اند , ولى اگر يك استدلالى در خود قرآن هم
باشد ما بالاخره بايد رويش فكر كنيم ببينيم قرآن روى چه مبنا و
اساسى اين را گفته است . ما در قرآن به آياتى برمى خوريم كه مى
بينيم اين اصل را تأييد مى كند . مثلا در سوره انعام آيه 91 در
مقام انتقاد منكرين نبوت و وحى اينجور مى گويد :
& و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من
شىء & .
بعد هم مى فرمايد : & قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا
و هدى للناس & .
اينجا دو نوع استدلال است : اول مى فرمايد كه ( نشناخته اند
خدا را آنچنانكه بايد بشناسند كسانى كه مى گويند خدا بر بشرى
وحى نكرده است) . پس اين مى خواهد بگويد كه ( اگر كسى توحيدش
درست باشد , اگر كسى خدا را بشناسد و خدا را خدا شناخته باشد
چنين حرفى نمى زند كه خدايى باشد در جهان و خدا خدا باشد ولى
بر بشرى وحى نفرستد) . اين همان استدلال از خداست بر وجود نبوت
و وحى . اين ديگر آئين نامه هم نيست كه براى خدا معين شده باشد
. در قسمت دوم استدلال مى كند بر امر موجود , و مجموعا چنين مى
شود.
پي نوشت :
1
. بحار , ج 87 / ص 339 .
2 . مفاتيح الجنان , دعاى عرفه .
3 . طه / 50 .
4 . اعلى / 2 و 3 .
5 . بقره / 148 .
|