امت اسلام و ملت ايران امروزه بيش از هميشه به هدايت، بشارت،اندرز پيامبر اعظم (ص) نيازمن است بنابراين نام امسال به طور طبيعي نام مبارک پيامبر اعظم است
 
صفحه اصلي
 زندگينامه
 سيره
 اخلاق
 احاديث
 نبوت

 مقالات

 شعر
 بخش صوتي
 
 


 

راههاى اثبات نبوت ( 3 )


قبلا بايد عرض كنم كه من امروز آمادگى كافى ندارم . در مسأله نبوت كه بحث مى كرديم عرض كرديم كه از جنبه هايى كه ما وارد بحث مى شويم . يك موضوعى كه ما در جلسات گذشته وارد بحثش شديم و حالا فكر مى كنم كه بيان خود من در حدود زيادى ناقص بود يعنى آنچه كه خودم مى خواستم بيان بكنم درست بيان نكردم و شايد همان بيشتر منشأ ايراد و اشكال بود اين بود كه عرض كرديم يك بيان براى نبوت عامه - نه نبوت خاصه , يعنى نه براى اثبات پيغمبرى فلان پيغمبر يا پيغمبرانى كه در تاريخ آمده اند , بلكه يك بحث كلى راجع به نبوت كه در ميان بشر نبى وجود دارد و بايد وجود داشته باشد - بيانى است كه حتى در عرف علماء هم مى گويند ( بيان حكماى اسلامى ) . در كتابهاى حقوقى امروز هم كه گاهى در مسأله لزوم قانون بيان مى كنند اسمش را مى گذارند ( بيان حكماى اسلام) . من فقط پايه و نيز ريشه قرآنى اش را عرض مى كنم بعد ديگر از اين مطلب مى گذريم .

پايه استدلال حكما
به طور كلى درباب خدا يك بحث هست - كه در گذشته هم ولو به اجمال اين را گفته ايم - كه آيا اگر ما بخواهيم بر خدا استدلال كنيم حتما بايد به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كنيم , يا اينكه به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كردن يك راه استدلال است و مى توان از خود خدا بر خود خدا استدلال كرد ؟ عده اى معتقدند كه راه صديقين همان راهى است كه از خود خدا بر خود خدا استدلال مى كنند , كه ما در تعبيرات مذهبى هم در اين زمينه زياد داريم : ( | يا من دل على ذاته بذاته |) ( 1 ) يا امام حسين مى فرمايد : ( | ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك |) ( 2 ) آيا غير از تو از تو ظاهرتر است كه من غير تو را دليل بر تو بگيرم ؟
پس عده اى معتقدند ( اجمال را مى خواهيم اشاره بكنيم ) كه آن هم راهى است و اشرف . هم هست ( حالا تقرير و بيانش هر چه هست به جاى خود ) . مطلب ديگر اين است : آيا مى توان از خدا بر چيز ديگر استدلال كرد يا نه ؟ يعنى ما خدا را معلوم قرار بدهيم و يك چيزى را مجهول , به دليل اينكه خدا هست پس فلان چيز هم بالضروره وجود دارد , كه آن معلومى كه ما در برهان خودمان اتخاذ مى كنيم خود خدا باشد , يعنى اگر ما نتوانيم خدايى اثبات بكنيم آن مجهول ما هم مجهول است ولى اگر خدا را اثبات كرديم , به دليل اينكه خدا هست فلان شىء هم هست يعنى اين يك ضرورتى است كه از وجود خداوند ناشى مى شود ؟ عده اى معتقدند كه بله , اين هم خودش يك طرز استدلال است , البته نه اينكه بر همه اشياء بشود از اين راه , از طريق عقلى استدلال كرد , ولى مى توان نظام كلى وجود و كليات وجود را از راه شناختن خداوند كشف كرد . درباب نبوت عامه يك چنين استدلالى است , نه استدلال از راه متكلمين كه بر خداوند واجب است , اگر نكند خداوند به تكليف خودش عمل نكرده , نه , صحبت ضرورت است نه وجوب و تكليف . خواسته اند بگويند چون خدا هست , در خلقت خلا وجود ندارد يعنى اگر يك موجودى امكان يك رشد و يك كمال در او باشد و موانعى در كار نباشد , قابليت از طرف او تمام باشد , از طرف خداوند آن كمال به او افاضه مى شود . بعد آمده اند درباب نوع انسان اينجور گفته اند : نوع انسان نيازمند به يك هدايتى هست ماوراى هدايت حس و عقل , و امكان اين هم كه بشر بتواند اين را از ماوراى خودش , از عالم ديگر تلقى بكند - كه نامش وحى هست - وجود دارد , بشر مى تواند اين را تلقى بكند , پس با نياز بشر به چنين هدايتى و با امكان اينكه بشر چنين تلقى اى بكند ( كه اينها را با مقدماتى ذكر مى كنند ) از ناحيه خداوند اين فيض بالضروره مى رسد .
اين طرز بيانى است كه ذكر كرده اند . حالا من يادم نيست كه اينكه مى گويند ( بيان حكماى اسلام) اول كسى كه اين را بيان كرده فارابى بوده است يا بوعلى , فرصت نكرده ام ببينم . بوعلى كه متعدد در كتابهاى خودش اين مطلب را متعرض شده است و مثالهايى هم ذكر مى كند . اين يك بيان كلى .

ريشه قرآنى بيان حكماى اسلام
حالا ما به اين بيان خيلى كار نداريم , ما مى خواهيم ببينيم اصلا خود قرآن هم از اين راه رفته است يا نه , اين يك راهى است كه ساخته و پرداخته متكلمين و حكماى اسلامى است ؟ اگر يك راهى صرفا ساخته و پرداخته حكما و متكلمين باشد ضرورتى ندارد كه ما حساسيتى داشته باشيم , حرفى است كه بشرهايى گفته اند , اشتباه كرده اند يا نكرده اند , ولى اگر يك استدلالى در خود قرآن هم باشد ما بالاخره بايد رويش فكر كنيم ببينيم قرآن روى چه مبنا و اساسى اين را گفته است . ما در قرآن به آياتى برمى خوريم كه مى بينيم اين اصل را تأييد مى كند . مثلا در سوره انعام آيه 91 در مقام انتقاد منكرين نبوت و وحى اينجور مى گويد :
& و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شىء & .
بعد هم مى فرمايد : & قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس & .
اينجا دو نوع استدلال است : اول مى فرمايد كه ( نشناخته اند خدا را آنچنانكه بايد بشناسند كسانى كه مى گويند خدا بر بشرى وحى نكرده است) . پس اين مى خواهد بگويد كه ( اگر كسى توحيدش درست باشد , اگر كسى خدا را بشناسد و خدا را خدا شناخته باشد چنين حرفى نمى زند كه خدايى باشد در جهان و خدا خدا باشد ولى بر بشرى وحى نفرستد) . اين همان استدلال از خداست بر وجود نبوت و وحى . اين ديگر آئين نامه هم نيست كه براى خدا معين شده باشد . در قسمت دوم استدلال مى كند بر امر موجود , و مجموعا چنين مى شود.

 


پي نوشت :
1 . بحار , ج 87 / ص 339 .
2 . مفاتيح الجنان , دعاى عرفه .
3 . طه / 50 .
4 . اعلى / 2 و 3 .
5 . بقره / 148 .

 

 

 
 
 
 

نظرسنجي|پژوهش هاي مرکز|چکيده پژوهشهاي مراکز تحقيقاتي کتابخانه فرهنگ مردم | سايتهاي مفيد درباره مرکز

کليه حقوق اين سايت متعلق به مرکز تحقيقات، مطالعات وسنجش برنامه اي سازمان صداوسيما است.