راههاى
اثبات نبوت ( 2 )
بحث خودمان را در جلسه گذشته اينجور شروع و پايه گذارى كرديم و
فكر كرديم كه مسائل اساسى درباب نبوت كه بايد بحث بشود سه
مسأله است : يكى مسأله نياز بشريت به نبوت , مسأله دوم درباره
وحى و ارتباطى كه پيغمبران ادعا كرده اند كه با خداوند تبارك و
تعالى داشته اند . اين ارتباط مرموز كه ديگران ندارند و آنها
مدعى هستند كه داشته اند چيست يعنى چگونه مى توان آن را توجيه
كرد ؟ به فرض اينكه قبول كنيم مخصوص عده خاص بوده و ما كه مى
خواهيم وارد بحثش بشويم از يك چنين ارتباطى بى بهره هستيم ,
قهرا تفسيرش هم براى ما فوق العاده مشكل خواهد بود اگر نگوييم
ناممكن است . حالا اگر گفتيم ممكن است , بايد بگوييم چطور مى
توانيم بگوييم ممكن است ؟ آيا يك نمونه اى و يك شباهتى از آن
را ما مى توانيم پيدا كنيم , يك درجه ضعيفى از آن را , كه بعد
بگوييم درجه قوى آن در پيغمبران است ؟ يا نه , در مقابل اين
جهت فقط بايد تسليم باشيم همين طورى كه عده اى گفته اند , همين
قدر بايد اقرار و اعتراف كنيم كه يك رابطه مرموزى ميان
پيغمبران و خدا بوده است و آنها هم از او تعبير به ( وحى) كرده
اند , و اما اينكه اين ارتباط چگونه و چه نحو است ما نمى دانيم
و امكان هم ندارد كه بتوانيم بفهميم و بدانيم .
مسأله سوم مسأله آيات و معجزات انبياء است , به عبارت ديگر
دلائل انبياء بر صدق گفتار خودشان , كه بشر اگر بخواهد تصديق
بكند كه اينها من جانب الله هستند , روى چه قرينه و دليلى بايد
تصديق بكند , كه قرآن كريم از آنها تعبير به ( آيات) كرده است
و بعدها در اصطلاح متكلمين كلمه ( معجزه ) اصطلاح شده است كه
كلمه ( معجزه) يك اصطلاح كلامى است , علتش را هم بعد عرض مى
كنيم كه چرا اين اصطلاح پيدا شده , ولى به هر حال يك اصطلاحى
است كه بعد علماء اين را به وجود آوردند . ما يك احترام خاصى
براى كلمه معجزه قائل نيستيم و خودمان را هم ملزوم نمى دانيم
كه حتما اين كلمه را صادق بدانيم .
در هفته گذشته من در قسمت اول بحثى كردم كه مورد ايراد بعضى از
رفقا بود در مسأله نياز به نبوت , كه آيا بشريت نياز به نبوت
دارد يا ندارد ؟ بعضى از رفقا ايرادشان به اين نحو بود كه اين
مسأله اى كه من به عنوان نياز ذكر كرديم , چنين نيازى اصلا بشر
ندارد , نمى شود ثابت كرد كه واقعا بشر نيازى به نبوت و دستگاه
انبياء و به وجود پيغمبران و قهرا دينى كه آنها از ناحيه خدا
بياورند دارد . و بعضى ديگر در اصل اين سبك استدلال اعتراض
داشتند كه به طور كلى اصلا اين سبك استدلال يعنى از راه نياز
وارد شدن , سبك صحيحى نيست كه چون بشر نيازمند به نبوت است
بنابراين انبيائى بايد در جهان باشند , نبوت عامه اى , نبوتى
به طور كلى بايد در ميان بشر باشد , يعنى به فرض اين هم كه ما
اثبات كنيم كه واقعا بشر نيازمند به چنين چيزى هست , يك دليل
قاطعى پيدا كنيم براى يك چنين نياز و احتياجى , دليل نمى شود
كه هر چيزى كه بشر به آن احتياج دارد و واقعا هم احتياج دارد ,
بايد در جهان وجود داشته باشد , ممكن است بشر به يك چيزى
احتياج داشته باشد , احتياجش هم واقعى باشد , ولى ما از كجا مى
توانيم بگوييم كه چنين چيزى بايد وجود داشته باشد چون بشر به
آن نياز دارد ؟ بعد هم استناد كردند به نوشته آقاى مهندس
بازرگان در كتاب راه طى شده كه اصلا اين سبك استدلال درست نيست
.
البته من ابتدا مى خواستم اين بحث نبوت را همان طور كه در جلسه
گذشته ديديد خيلى سريع طى بكنيم , در سه چهار جلسه تمام كنيم و
بگذريم , بعد فهميديم كه نه , اساسا اينجور بحث به جايى نمى
رسد , هزار جور ايراد و اشكال در آن باقى مى ماند و خيلى ناقص
و مبهم است , و بعد هم واقعا بحث لازم و مفيدى هست , هر چه
بيشتر فكر بكنيم ممكن است به مطالب روشنترى برسيم .
من اولا يك توضيحى بايد درباره عرض خودم بدهم و بعد يك توجيهى
براى بيان ايشان بكنيم و بعد هم ببينيم كه ديگران چگونه بحث
كرده اند .
همين مسأله نياز و احتياج را - كه ما به تعبير نياز و احتياج
عرض كرديم - اگر بخواهيم بحث بكنيم به دو شكل مى شود بحث كرد .
يك شكل را در اصطلاح علماى اسلامى مى گويند سبك كلامى , كه
فلاسفه اين را منكرند و قبول ندارند . يك سبك ديگر را مى گويند
سبك فلسفى , كه ما هم روى آن اساس خواستيم صحبت كنيم .
سبك كلامى در اثبات نبوت
متكلمين - كه سبكشان را مى گويند سبك كلامى - اساسا قانون علت
و معلول و نظام سببى و مسببى را در جهان قبول ندارند و آنچه را
هم كه ديده مى شود تقريبا يك امر تشريفاتى مى دانند و گويند
فكر مى كنند تقيد به نظام علت و معلول نوعى محدوديت قائل شدن
براى خداست كه بگوييم از يك علت معين معلول معين پيدا مى شود و
بعد هم كانه خدا را از كار خودش منعزل كرده ايم , نه , اين
حرفها در كار نيست , هر چيزى را ما مستقيم و بلاواسطه بايد به
خدا نسبت دهيم . بعد مى گويند خداوند هم چون حكيم است كارها را
بر طبق مصلحت انجام مى دهد , كارى كه خوب هست مى كند و به
مقتضاى حكمتش بايد هم بكند , اگر نكند به حكمتش ضربه مى زند (
تازه آنهايى كه قائل به حسن و قبح هستند چنين مى گويند ,
آنهايى كه نيستند اين مقدار را هم نمى گويند ) , كار بد را هم
نبايد بكند , اگر بكند باز به خدايى و حكمتش ضربه مى زند . اين
است كه كارهاى خوب را تعبير مى كنند كه ( يحب على الله) بر خدا
واجب است , چون نيك است بر او واجب است چنين كارى را بكند , و
كار بد را مى گويند - مثلا - قبيح است بر خدا كه چنين بكند .
اين سبك استدلال البته سبك صحيحى نيست , چه از آن جهتى كه
انكار نظام علت و معلول است و چه از نظر اينكه انسان بخواهد
خداوند را محكوم يك قاعده و قانون كرده باشد كه خدا اين كار را
مى كند به دليل اينكه اگر نكند خلاف است , يعنى تحت اين انگيزه
اين كار را مى كند , اگر اين كار را نكند خلاف كرده است , براى
اينكه خلاف نكند اين كار را مى كند . اصلا ( براى) كه معنايش
حكم انگيزه را داشته باشد , با خدايى يعنى با واجب الوجود بودن
, با اينكه خودش تحت تأثير هيچ علتى قرار نداشته باشد منافات
دارد . و بعلاوه اين حسن و قبح هايى كه ما درك مى كنيم , اينها
را به اصطلاح مى گويند امور اعتبارى بشرى است , يعنى اينها يك
چيزهايى است كه فقط در زندگى بشر صادق است , در غير آن صادق
نيست . اين يك سبك است كه اساسش اين است : چون اين كار نيك است
بايد باشد , چون اين كار بد است نبايد باشد . اين يك سبك فكر
است . ما اينطور نخواستيم استدلال كنيم كه پيغمبران اگر باشند
وجودشان مفيد است , چون اگر ما فرض مى كنيم وجودشان مفيد است
مى گوييم هر چيزى هم كه مفيد است خوب است , پس بايد خدا اين
كار را كرده باشد .
سبك فلسفى
يك سبك استدلال ديگرى هست كه آن - به تعبيرى كه ما عرض كرديم -
مسأله احتياج است كه اين خودش يك قانونى است , قانون طبيعى هم
هست :
هر چه روييد از پى محتاج رست
تا بيابد طالبى چيزى كه جست
مسأله احتياج اين است كه اگر يك موجودى در جريان طبيعى خودش ,
در حيات خودش , در مسير خودش , به چيزى نيازمند باشد و پيدايش
آن چيز هم براى او امكان داشته باشد ( اين شرط دوم آن است ,
چون ممكن است نيازى داشته باشد ولى ناممكن باشد ) , شيئى به
چيزى محتاج باشد و قابليت اينكه آن چيز به او داده شود وجود
داشته باشد , آنوقت اگر داده نشود معنايش اين است كه قابليت
هست و فاعليت وجود ندارد , و از نظر فلاسفه هر چه در جهان واقع
نمى شود به علت عدم امكان و عدم قابليت است و هر چيزى كه امكان
و قابليت داشته باشد او وجود پيدا مى كند . آنها در مسأله
انبياء و نبوت , اول وارد اين بحث شدند كه نبوت ممكن است - روى
حسابهايى كه در خود حقيقت وحى بحث مى كنيم , يعنى اينكه يك
انسان اتصال با جهان ديگر داشته باشد , اول اين را فرض كردند و
روى حسابهاى خودشان ثابت كردند كه اين يك امر ممكنى است و
ناممكن نيست - آنوقت در مرحله بعد آمده اند گفته اند كه بشريت
به نبوت نيازمند است , يعنى نبوت براى زندگى بشر يك خير و يك
سعادت و يك كمال است . به كمك اين دو اصل , يكى امكان اصل نبوت
به معنى اينكه بشرى اتصال داشته باشد با جهان ديگر و از آنجا
الهاماتى و القائاتى به او بشود , و ديگر اينكه با نبودن آنها
در زندگى بشر خلاى وجود پيدا مى كند كه منجر به اختلال كلى
زندگى بشر مى شود , گفته اند پس در نظام جهان ضرورت دارد ( 1 )
كه نبوتى وجود داشته باشد .
پس اين طرز بيان غير از آن طرز بيانى است كه به اصطلاح مى
گويند تكليف براى خدا معين مى شود , چون خدا مكلف است بايد
كارى را انجام دهد . صحبت تكليف نيست , صحبت امر ديگرى است .
اينكه آنها مى گويند خداوند فاعل تام است و از ناحيه او منع
فيض امكان ندارد , بخل در ذات او وجود ندارد , پس اگر شيئى در
نظام وجود , امكان وجود و امكان ادامه وجود داشته باشد از طرف
او افاضه مى شود , غير از اين است كه بگوييم چون تكليف خدا اين
است بايد انجام دهد .
اما آن بيان مختصرى كه ما راجع به اصل نياز داشتيم كه گفتيم
بعضى از رفقا دو ايراد به ما كرده اند , يكى اينكه اصلا شما
نمى توانيد اثبات كنيد كه بشريت نيازى به انبياء داشته و دارد
, دوم اينكه به فرض اينكه اثبات شود دليل نمى شود . درباره اصل
مسأله نياز عرض كرديم ( حالا شما فكر كنيد ببينيد چنين نيازى
هست يا نيست ) بشر در سطحى كه زندگى مى كند زندگى او زندگى يك
موجود مختار است يعنى يك موجودى كه با اراده خودش و با انتخاب
و تصميم خودش بايد كار كند , يعنى به اين مرحله از كمال وجودى
رسيده است كه با جمادات فرق مى كند , با نباتات فرق مى كند ,
با حيوانات هم فرق مى كند كه حيات او يك حياتى است كه با
انتخاب و تصميم و اراده خودش بايد كارها را انجام بدهد , يك
موجود آزاد مختار . اين موجود آزاد مختار زندگيش هم يك زندگى
اجتماعى است , همين كه گفته اند مدنى بالطبع است , يعنى اگر
بخواهد انفرادى زندگى كند نمى تواند باقى بماند , بقاى او به
همين است كه اجتماعى زندگى كند , اصلا ساختمانش به گونه اى است
كه بايد با كمك يكديگر زندگى كنند , چه از نظر استعدادهاى جسمى
و چه از نظر استعدادهاى روحى و معنوى اى كه دارد , آنگاه زندگى
اجتماعى اش مشروط به وجود يك ايمان است , يعنى آن حالت طبيعى و
غريزى اى كه خودش دارد كه هر فردى فقط منفعت خودش را مى خواهد
و بس , و منفعت خودش را بر مصلحت جمع مقدم مى دارد , قادر نيست
كه زندگى اجتماعى او را اداره كند , بايد يك ايمانى بر وجودش
حكومت كند كه به موجب آن ايمان , قوانين و مقرراتى كه به خاطر
مصالح اجتماعى وضع شده است ( حالا يا من جانب الله يا از جانب
خود مردم , كه البته لااقل اصولش بايد من جانب الله باشد ) ,
قوانينى كه اداره كننده اجتماع است ( چون زندگى اجتماعى كه
بدون قانون نمى شود ) احترام پيدا كند و زندگى بشر اداره شود ,
و عرض كرديم عملا هم زندگى بشر را همين چيزهايى كه اسم آنها را
( اخلاق) مى گذارند اداره كرده است , : همين پايبنديها به
راستى , پايبنديهاى از روى ايمان , نه اينكه من راست بگويم روى
حساب دقيق منفعت , براى اينكه اگر دروغ بگويم ديگران هم دروغ
خواهند گفت و آنگاه ضرر من بيشتر خواهد بود , راست بگويد به
خاطر ايمان به راستى , امانت داشته باشد به خاطر ايمان به
امانت , دزدى نكند به خاطر ايمان به اينكه نبايد دزدى كند .
بقاى گذشته زندگى بشر به همين اصول احترام به قانون و راستى و
درستى بوده , همينهايى كه اسمش را ( اخلاق) و ( عدالت) مى
گذارند , و الان هم باز بشر همين زندگى اى كه دارد , تا حد
زيادى بستگى دارد به همين ايمان و احترامى كه به اصول زندگى
اجتماعى خودش دارد . اگر اين ايمان و احترام را از او بگيريم و
او را به همان حالت منفعت خواهى شخصى خودش بگذاريم و بخواهد در
زندگى اجتماعى اين اصول را ( كه از ضروريات زندگى اجتماعى است
) , قانون را به خاطر شخص خودش محترم بشمارد , دائر مدار اين
است كه تا وقتى كه از تخطى از آن مى ترسد , يعنى قوت و زورى
ندارد , احترام مى گذارد , همين قدر كه قوت و زور شخصى پيدا
كرد نه , تا وقتى همكارى مى كند كه تحت يك فشار باشد , همين
طور كه مثلا ما مى بينيم يك عده دزد هم در مدتى كه دزدى مى
كنند و يك جمعيتى را تشكيل داده اند , با خودشان در نهايت
صداقت و امانت رفتار مى كنند چون خودشان را در مقابل دشمنهاى
بيشتر و قويتر از خودشان مى بينند و اثر سوء اختلاف را قريب و
نقد مى بينند , يعنى مى دانند همين امروز اگر اختلاف كنند فردا
همه شان از بين رفته اند . در يك چنين شرايطى بشر خودش را
پايبند مى كند , يعنى وقتى اثر دروغ را مستقيم و نقد ببيند
خودش را پايبند مى كند . اما اگر به اين صورت باشد كه اثر كار
خلاف به اجتماع مى خواهد برسد و اجتماع مى خواهد فاسد بشود , و
اثرش چند سال ديگر مى خواهد پيدا شود , و هرگز به آن مطلب
اهميتى نمى دهد . بشريت به زندگى اجتماعى نيازمند است , به
قانون نيازمند است , قانونى كه به آن ايمان داشته باشد , و به
خود ايمان نيازمند است .
پس اصل نيازمندى را نمى شود انكار كرد و گفت چنين نيازى وجود
ندارد . و تا امروز هم كه عصر ترقى بشر است , اين نظريه كه
بشريت نيازى به قانون ندارد نيامده , اين هم كه بشريت احتياج
به ايمان به قانون ندارد باز هم نيامده , فقط مطلبى كه هست اين
است كه آيا مى شود اين ايمان را و اين قانون را از غير طريق
نبوت به وجود آورد يا نه ؟ بحثى كه عصر امروز مطرح است اين است
كه آيا مى شود قانون را توأم با يك ايمان واقعى به آن , از غير
طريق انبياء به وجود آورد , و لااقل در عصر حاضر به وجود آورد
؟ اگر در گذشته بشر قادر نبوده است چنين قوانينى و چنين ايمان
به قوانينى پديد آورد آيا در عصر حاضر قادر است ؟ همين طور كه
احزاب و مسلكها در اثر تربيتها تاحدودى اين كار را مى كنند كه
هم قانون به وجود مىآورند و هم ايمان به قانون و فداكارى در
راه قانون , كه اگر ما توانستيم بگوييم نه , اين چيزى هم كه
هست يك امر پايدارى نيست , اگر اين مطلب را هم توانستيم ثابت
كنيم , احتياج به نبوت را در همه عصرها ثابت كرده ايم و اگر
نتوانستيم نه .
راه ديگر در اثبات نبوت
يك مطلب هست و من آن را قبول دارم - كه باز هم در كتاب راه طى
شده , راه روى اين مبنا طى نشده - و آن اين است كه ممكن است
كسى اساسا درباب نبوت از اين طريق وارد بشود ( كه راه را خيلى
كوتاه و نزديك كرده باشد ) بگويد ما در قبال يك امر واقعى قرار
گرفته ايم , فرضا هم ما نتوانيم نياز عالم خلقت را به نبوت به
دست آوريم و به اصطلاح نتوانيم از راه برهان لمى - يعنى از راه
علت بر معلول - استدلال كنيم , از راه معلول بر علت استدلال مى
كنيم كه روشنتر است . ما گاهى در خارج به يك اشيائى برخورد مى
كنيم كه شك نداريم كه اين يك امرى است كه وجود دارد , و اين
امرى كه وجود دارد وقتى تجزيه و تحليلش مى كنيم مى بينيم كه
منبع آن نمى تواند يك امر مادى و عادى باشد , اين امرى كه وجود
دارد داراى يك سلسله خصائص است كه به موجب اين خصائص بايد
بگوييم منبع الهى دارد, منبع خدايى دارد يا به تعبيرهاى ما
منبع ماوراء الطبيعى دارد.
مثالى عرض مى كنم . يكى از مسائل مهم كه خيلى هم درباره اش -
مخصوصا در عصر امروز - كتاب نوشته و مى نويسند مسأله غرائز
حيوانات به ويژه غرائز حشرات است . اگر قديم فقط روى زنبور عسل
مطالعاتى كرده بودند - كه آن هم حتما به اندازه مطالعات امروز
نبوده است - اكنون روى بسيارى از حيوانات و حشرات مطالعه كرده
اند و به يك غرائزى از آنها برخورد كرده اند كه هيچ گونه
نتوانسته اند منشأ اينغرائز را توجيه كنند , يعنى اينجور كشف
كرده اند . خود كلمه ( غريزه) مبين يك معنى واقعى نيست يعنى
مبين يك حقيقتى نيست , در مقابل ( اكتسابى) مى گوييم ( غريزى)
. چطور ؟ روى حشراتى آزمايش كرده اند ديده اند اين حشرات پس از
اينكه متكون و متولد شدند بدون اينكه مصالح زندگى خودشان را
اكتساب كرده باشند - چه از طريق تعلم و چه از طريق آزمايش -
نشانه گيرى مى كنند و هدفهاى خودشان را پيدا مى كنند . اما
آزمايش نكرده اند براى اينكه اين حيوان براى اولين بار پيدا
شده , همان اولين بارى كه پيدا مى شود دنبال هدف و مقصد خودش
مى رود , قبل از آزمايش راه خودش را مى داند . و اما تعليم و
تعلم نداشته اند براى اينكه شواهد نشان مى دهد كه تعليم و
تعلمى از طرف مادر آن حيوان مثلا وجود ندارد . مثال آن خيلى
عادى است و لازم نيست يك عالمى گفته باشد : بچه گوسفند يا بچه
اسب وقتى از مادر متولد مى شود ( من خودم مكرر ديده ام ) كوشش
مى كند از جا بلند شود و بلند مى شود . تا بلند مى شود پوزه اش
را كج مى كند و دنبال پستان مادر مى گردد يعنى آن پستانى كه
هنوز يك بار هم از آن نچشيده است , يك گمشده اى دارد , جستجو
مى كند و مى يابد . هيچ آدم نمى بيند كه مادرش در حالى كه درد
مى كشد او را كوچكترين اعانت و كمكى بكند كه آدم بگويد اين از
طريق مرموزى به او خبر مى دهد كه برو اينجا , و اين چندان
معقول هم نيست . گذشته از اين , علماء ثابت كرده اند كه بعضى
از اين حيوانات هستند كه نسل جديد اصلا نسل گذشته خودش را نمى
بيند , با اين كه او را نمى بيند معذلك آن عمل حيرت انگيز خودش
را انجام مى دهد . پس با تعليم و تعلم هم نيست . مى ماند مسأله
وراثت كه شايد اين علم از طريق وراثى منتقل شده . اين را هم
علم تأييد نكرده كه علمى از طريق وراثت منتقل بشود . اگر از
طريق وراثت است , در خود انسانها ولد العالم بايد تمام العالم
به دنيا بيايد , هركسى كه عالم شد - مخصوصا اگر نسلهاى متوالى
عالم شدند - فرزند او بايد عالم به دنيا بيايد , و بعلاوه
اساسا اشكال مىآيد در آن نسلهاى قديمى - كه حالا من يادم رفته
مواردى كه ذكر كرده اند علمايى كه در اين زمينه مطالعه كرده
اند - كه در آن نسلهاى سابق سابق هم نه با تعليم و تعلم قابل
توجيه است و نه با آزمايش . چنين هدايت و راهيابى به شكلى كه
در غرائز حيوانات وجود دارد منشئى نمى تواند داشته باشد جز
الهام الهى , جز اينكه انسان بگويد منشئى غير از منشأهاى عادى
دارد , همان طورى كه قرآن كريم هم از مسأله زنبور عسل تعبير به
( وحى) مى كند ( & و اوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال
بيوتا و من & & الشجر و مما يعرشون & ) ( 2 ) .
اين راه البته بسيار راه خوبى است . اگر ما درباب انبياء به
همان شكلى كه غرائز حيوانات را مطالعه مى كنيم و در آنها آثارى
را ببينيم كه آن آثار با تعليم و تعليم و اكتساب از معلم يا
محيط سازگار نيست , هيچيك از ايندو نيست و خلاصه اين را از
بيرون نگرفته اند ( از درون خودش هم كه تركيبات مادى به خودى
خود نمى تواند چنين خاصيتى داشته باشد ) در اين صورت بايد قائل
به نوعى القاء و الهام بشويم . مثلا اگر كسى در تعليمات انبياء
نوعى پيشگوييها يعنى اخبار از غيب را قبول كند ( همين طور كه
در قرآن هست يعنى قرآن اين را ادعا مى كند ) , اگر پيغمبران از
آينده اى خبر دهند و آن آينده واقع شود , اگر از گذشته اى خبر
دهند كه آن گذشته را از ديگران نياموخته اند و معذلك صحيح مى
دانند , مثل قصص و حكايات ( كما اينكه باز قرآن هم به همين
مطلب تكيه مى كند كه وقتى قصصى , حكاياتى از گذشتگان ذكر مى
كند مى گويد اينها خبرهايى است كه ما از غيب به تو است خبر مى
دهيم : ( & ما كنت تعلمها انت و لا قومك) & ( 3 ) تو و قومت
اينها را نمى دانيد ) و يا اگر در تعليمات انبياء تعليماتى
ببينيم كه آنقدر منطبق با مصالح بشريت و با جميع شؤون بشريت
است كه علماء و فلاسفه كه در ادوار گذشته آمده اند , به علت
اينكه همه شؤون زندگى بشر را نمى توانستند بشناسند تعليماتشان
تعليمات ناقص بوده و تعليماتى كه اينها داده اند و در مقايسه
با تعليماتى كه ديگران داده اند به حدى از كمال بوده كه باز
امكان ندارد مال يك فرد عادى باشد كه يا از طريق تعليم و تعلم
يا از طريق تجربه و آزمايش و يا از طريق نبوغ - كه يك فردى يك
امتيازكى از افراد ديگر دارد , يعنى از حدود عقل و فكر بشر
خارج باشد - به دست آورده باشد , در اين صورت بايد قائل به
القاء و الهام شويم . اگر كسى از اين راه وارد شود , اين همان
راه آيات است كه در آينده مى خواهيم ذكر كنيم , همان فصل سوم
ماست كه راه معجزه است ( معجزات كه ما مى گوييم , همينهاست ,
معجزه كه تنها عصا را اژدها كردن نيست ) .
نقد نظر مهندس بازرگان
ولى من مى بينم اين راههاى ديگرى كه طى شده است , يك مقدماتى
كاملى براى اثبات مطلب نيست , يك مقدمات ضعيف و ناقصى هست كه
تقريبا مى شود گفت كه حرف ديگران را كم و بيش ممكن است از
دستشان بگيرد بدون اينكه يك حرف تمامى بجاى آن گذاشته شده باشد
, كه حالا من مقدارى از مقدمات را ذكر مى كنم . واقعا اگر بيان
تمام باشد , با كمك حرفهايى كه ديگران هم در اين زمينه گفته
اند من عرض مى كنم . خلاصه آنچه كه من در دو كتاب درس ديندارى
و راه طى شده مطالعه كردم ( 4 ) به اين شرح است .
پي نوشت :
1
. آنها وقتى مى گويند ( وجوب) يعنى ضرورى است .
2 . نحل / 68 .
3 . هود / 49 .
4 . درس ديندارى شايد اندكى مفصلتر و جامعتر است يعنى اصول
مطالبش بيشتر و تفصيلش در هر يك كمتر است .
5 . انبياء / 22 .
6 . مقصود اين است كه همه انبياء يك دعوت داشته اند . مطلبى كه
روى آن خيلى تكيه كرده اند اين است كه پيغمبران وحدت كلمه
داشته اند , كه اين از وجوه اختلافى است كه ميان فلاسفه و
انبياء ذكر مى كنند : فلاسفه و دانشمندان اختلاف نظر زياد
دارند و پيغمبران اختلاف نظر ندارند , همه يك جور حرف زده اند
, از يك منشأ سخن گفته اند . اين كه ( منتهى به يك مقصد يعنى
خدا بوده است) يعنى از يك منشاء سخن گفته اند .
7 . حديد / 25 .